( 1 ) باشى و به رسن خداع معاويه كه دشمن خدا و رسول است ، فرو چاه نشوى .
پس ، در جواب اشعار معاويه قطعهاى بگفت و سخنان درشت درج كرده به معاويه فرستاد .
معاويه چون آن قطعه شعر را بخواند و دانست كه افسون او در أشعث قيس نخواهد گرفت ، دل از آن كار برداشت و لشكر را استعداد جنگ فرمود . چون لشكر او صفها راست كردند و روى به جنگ امير المؤمنين على ( ع ) آوردند ، معاويه علمها را مىنگريست . علم قبيلهء قضاعه ( 502 ) نديد ، غلامى را كه در خدمت او ايستاده بود گفت :
برو به نزد نعمان بن جبلة القضاعىّ و بگو چرا نيامده ، كاهلى عادت گرفته و تقصير مىكنى و مرا بدان مىآرى كه تو را از اميرى قضاعه معزول و كسى كه از تو مشفقتر و بىعيبتر و ناصحتر و در كار ما از توبه جدّتر است ، به جاى تو بنشانم .
آن غلام به نزد نعمان رفت و پيغام معاويه برسانيد . در ساعت لشكر قضاعه فوج فوج روان شدند ، آمدند و در جايگاه خويشتن ايستادند . معاويه در ايشان مىنگريست از دور ديد كه نعمان مىآمد خشم آلود . معاويه از دور اثر غضب و تغيّر بر روى او مشاهده كرد گفت :
اللّهمّ إنّى أعوذ بك [ من ] شرّ لسان هذا المقبل . [ 19 ]
چون نعمان به نزديك معاويه رسيد ، از اسب فرود آمد و بنشست و دوال شمشير خويش به زانو در كشيد و ساعتى سر در پيش افگنده ، هيچ سخن نگفت [ 220 ب ] پس ، معاويه او را گفت :
يا أبا المنذر ، تو دانستهاى كه مرا به هيچ قوم از اين لشكر اعتماد نباشد كه بر قبيلهء قضاعه . اعيان لشكر و وجوه حشم و مبارزان خيل و سروران سپاه من ايشانند . امروز همهء علمها آمدند و روى به جنگ دشمن آوردند و بر جايگاه خويشتن بايستادند الّا شما كه دير آمديد . موجب توقّف و تأنّى شما معلوم نمىشود ندانم كه چرا چندين تأخير مىنماييد و كاهلى مىكنيد .
نعمان گفت :
هامش
[ ( 19 ) ] نقل از حاشيهء خ : بار خدايا به تو پناه مىبرم از شرّ زبان اين آينده .