( 1 ) از آن برنجيد و أشعث را از رياست قوم معزول كرد و علم از او بستاند و به حسّان بن مخدوج الذهلىّ ( 501 ) داد . مهتران قبيلهء أشعث و سادات و رؤساى كنده از آن در خشم شدند و از امير المؤمنين على ( ع ) بيازردند و ميان ايشان و خويشان حسّان بن مجدوح گفتگويى پديد آمد و نزديك بود كه به محاربت و مقاتلت انجامد . خويشان حسّان كه رؤسا و مهتران ربيعه بودند نزديك سادات و بزرگان كنده آمدند و گفتند :
اين سهل كارى است . اگر امير شما اشعث در جاهليّت ملكى و در اسلام سيّدى و سرورى دارد ، حسّان كه امير ماست هم مردى بزرگ و معروف است . بيابانى مجهول نيست و اهليّت اين امارت و رياست كه امير المؤمنين او را فرمود دارد .
حسّان قوم خويش را گفت : باشيد تا من كلمهاى بگويم . پس روى به اشعث آورد و گفت :
اى برادر ، دل خوش دار ، اگر امير المؤمنين على ( ع ) علم تو را به من ارزانى داشت ، اينك علم من اينجاست ، برگير . من علم خويشتن به تو ارزانى داشتم و قوم خويش را گويم تا ملازم تو باشند و متابعت تو كنند . تو علم من مىدار تا من علم تو مىدارم .
اشعث گفت : معاذ اللّه كه من چنين كنم و به عوض علم خويشتن علم تو بستانم .
معاويه از اين حالت خبر يافت و بشنيد كه امير المؤمنين أشعث قيس را معزول كرده است ، عظيم خوشدل شد و شاعر خويش كعب بن جعيل را بخواند [ 220 الف ] و گفت :
حيلهاى انديش و بيتى چند بگوى و به دست مجهولى به نزديك اشعث بن قيس فرست كه ترك على ( ع ) گويد و به نزد ما آيد .
كعب بن جعيل بيتى چند بگفت در خوبى هوا و نعمت ولايت شام شرح داد و ياد كرد كه عارى عظيم باشد كه بدان تن در دهد و راضى شود كه على ( ع ) او را معزول كند . در خدمت معاويه هم دولت هست و هم حرمت و هم نعمت و اينجا بايد آمد . در اين معنى كعب بيتى چند بگفت و به أشعث بن قيس فرستاد . چون شعرها به أشعث رسيد و سادات يمن بشنيديد ، شريح بن هانى المذحجىّ به نزديك أشعث آمد و گفت :
زينهار كه هيچ انديشه نكنى و خويشتن را مشوّش نگردانى . معاويه مىخواهد كه ميان ما و برادران ما به هم برآرد و منازعت و عداوت اندازد . غرض او اين است نه آنكه تو را حرمتى زيادت يا نعمتى بيشتر باشد . مىبايد كه به سخن او التفات نكنى و ثابت قدم
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 555
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٥٥