تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣
( 1 ) خدمتكاران بگوى و هذيانات باطل و كلمات مزخرف بىاصل ايشان مشنو تا ببينى كه در جهان تو را چند هواخواه ناصح و دوست مشفق و قرين و جليس عاقل حاصل شود . معاويه گفت : تو در حقّ على ( ع ) چنين اشعار مىگفته و او را به چندين مناقب و فضايل مىستوده‌اى . امّ سنان گفت : سبحان اللّه ! على ( ع ) را از اين اشعار نتوان گفت و او را به چندين مناقب و محامد نتوان ستود . مثل من چگونه دروغ گويد و از باطل عذر بخواهد ؟ تو خود اعتقاد ما دانسته باشى كه تا على ( ع ) زنده بود ما او را از تو دوست‌تر مىداشتيم . اكنون به رحمت بارى تعالى رسيد ، تو را از ديگران دوست‌تر مىداريم . معاويه گفت : مرا از كدام جماعت دوست‌تر مىداريد ؟ امّ سنان گفت : از مروان حكم و سعيد بن العاص و امثال ايشان . معاويه گفت : به چه جهت مرا از اين قوم دوست‌تر مىداريد ؟ امّ سنان گفت : به سبب حسن حلمى و كرم عفوى كه خداى تعالى تو را از اين جماعت و از بسيارى خلق ديگر بدان مخصوص گردانيده و مميّز و مستثنا كرده است . معاويه گفت : بر سخن نيك قادرى و ميان ذم و مدح نيك جمع مىكنى . از سر آنچه گفته‌اى ، درگذشتم و از جرايم تو چشم پوشانيدم هر حاجتى كه دارى ، عرض كن تا به انجام آن مقرون گردانم . امّ سنان گفت : حاجت من اين است كه مروان حكم را امارت مدينه داده‌اى و او زندگانى نيكو نمىكند . ميان رعايا طريق عدل و انصاف مسلوك نمىدارد و در كشف عورات مسلمين مىكوشد و تتبّع عشرات مؤمنان مىكند . خويشاوندى را از من محبوس گردانيده ، به نزديك او شدم و او را شفاعت كردم ، مرا برنجانيد و جفاى بسيار گفت . من خويشتن نگاه نتوانم داشت ، او را سخنها گفتم سخت‌تر از سنگ و تلختر از صبر . بعد از آن انديشيدم و خويشتن را ملامت كردم و به نزديك تو آمدم تا داد من بستانى و مرا در اين كار دست گيرى و از
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 553 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى