( 1 ) انداخت . بيشتر مبارزان عكّ آن روز كشته و مجروح شدند و باقى منهزم گشتند .
معاويه آن روز متحيّر شد و ندانست كه چه گويد و چه سازد . گردى عظيم برآمده بود و آواز زخم سنان و شمشير و نعرهء مردان به آسمان پيوسته و امّ سنان آمده بود و بر بلندى ايستاده قوم خويشتن را از بنى مذحج بر جنگ اهل شام تحريص مىكرد ، ايشان را دلير مىگردانيد و شاميان را دشنام مىداد . معاويه اين حالت مىديد و آواز امّ سنان مىشنيد و از غصّه در خويشتن مىپيچيد . چون شب درآمد ، لشكرها از يك ديگر بازگشتند .
معاويه عظيم دلتنگ بود و [ 218 الف ] با خواص خويش گفت :
چندين مبارز اختيار كه امروز بكشتند ، بر دل من چنان كار نمىكند كه سخنان امّ سنان و ترهاتى كه او مىگفت و دشنامهايى كه اهل شام را مىداد . اگر روزگار وفا كند و ظفر مرا باشد ، سزاى او دانم چه داد .
حكايت امّ سنان و معاويه
[ 16 ] چون امير المؤمنين على ( رضى ) شهادت يافت و كار به دست معاويه افتاد ، امّ سنان براى قضاى حاجتى از مدينه به شام شد و به در سراى معاويه رفت و دستورى خواست . معاويه او را پيش خود طلبيد . چون درآمد ، سلام گفت و بنشست . پس ، معاويه گفت :
اى امّ سنان و اى اخت مذحج ، به چه مهمّ رنجه شدهاى و از مدينه به شام آمدهاى ؟ مرا آن سخنهاى زشت و دشنامهاى ناخوش كه روز جنگ صفين اهل شام را مىدادى و كلمات قبيح كه مىگفتى و تحريضهايى كه قوم خود را بر جنگ ما مىكردى و ايشان را دلير و حريص مىگردانيدى ، فراموش نشده .
امّ سنان گفت :
اى پسر بو سفيان ، اسلاف تو را از بنى عبد مناف اخلاق ظاهره و احساب زاهره بوده است و عادت چنان داشتند كه چون گناه كسى عفو كردندى ، باز بر سر آن نشدندى و بعد از حلم جهل و بعد از عفو عزل نفرمودندى و كسى كه در آن اخلاق به اخلاف خويشتن اقتدا كند و سيرتهاى نيكو و عادتهاى حميدهء ايشان را امام خويشتن سازد ، از تو سزاوارترى نيست .
هامش
[ ( 16 ) ] ب . ل . م : اين حكايت را ندارد .