تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 549

مساهمون:

ص٥٤٩
( 1 ) بر كلّ احوال واقف گشته و دانسته‌ايد كه آن روز كه عثمان را در مدينه كشتند ، جملهء مهاجر و انصار حاضر بودند . هيچ كس او را يارى نداد و هيچ كس دشمنى را از او ابا نداشت و شما را معلوم است و چون آفتاب [ 217 ب ] ظاهر و به هيچ شرح و بيان حاجت نه كه كسى به خلافت با على ( ع ) بيعت كند بهتر از آن كس باشد كه با معاويه بيعت كند كه معاويه از جملهء طلقا است و ايشان را روا نباشد كه خلافت كنند . شما اين جمله مىدانيد . پس ، به رسالت نزد معاويه مىرويد و در كار امّت محمّد رسول اللّه ( ص ) با او سخن مىگوييد ؟ عجب حالتى است و طرفه مقالتى كه از شما مىشنوم . چون رسالت و سفارت أبو هريره و أبو درداء را فايده‌اى نبود و از مقالت و وساطت ايشان حاصلى نه بلكه نايرهء آن فتنه مشتعلتر شد و سيل آن بلا حدّت و شدّت زياده گرفت ، ديگر روز لشكرها ساختهء جنگ شدند و روى به يك ديگر آوردند . عمرو عاص قبيلهء عكّ را كه در محاربت و مبارزت در تمامى عرب و عجم مشهور بود به يارى خويش خواند . پس در ميدان ترسان ترسان جولان مىداد و رجز مىخواند . اشتر نخعى ديد كه عمرو عاص با قبيلهء عكّ پيش آمد كه البته حمله خواهد كرد . سيصد سوار از قبيلهء مذحج با خود بخواند و در ميدان آمد . هر دو قوم روى به جنگ نهادند و مبارزت آغاز نمودند . اشتر در ميان طعن و ضرب مىنگريست و فرصت مىجست ؛ تا باشد كه عمرو عاص را زخمى زند . در اثناى آن عمرو را ديد كه جولانى مىكرد و رجزى مىخواند و خويشتن را مىستود . اشتر قصد او كرد و در ميدان آمد . عمرو چون اشتر را بديد ، عنان بگردانيد و در ميان سواران عكّ جاى گرفت . اشتر با ياران خويشتن گفت : صلاح چنان است كه به يك دفعت 1 بر قبيلهء عكّ حمله كنيم و ايشان را برهم زنيم ، باشد كه در اثناى آن عمرو را توانيم گرفت تا او را زخمى توانيم زد كه شرّ او كفايت شود و اين غوغا و فتنه فرونشيند . ابناى عمّ او گفتند : چنان كنيم . پس ، مردان مذحج به يك حمله بر قبيلهء عكّ حمله كردند و ايشان را از جاى بازپس بردند و تا به سراپردهء معاويه رسانيدند . در آن حمله هفتاد و اند 2 مرد از قبيلهء عكّ بينداختند . يكى از ياران اشتر در ميان غوغا و دار و گير عمرو را بديد ، نيزه‌اى بر او حواله كرد و جراحتى عظيم بر او وارد آورد . عمرو بگريخت و خويشتن را در ميان خيمه‌ها
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 549 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى