تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 546

مساهمون:

ص٥٤٦
( 1 ) اهل اسلام ريخته گردد ؟ راستى را مىتوان گفت كه علىّ بن ابى طالب ( ع ) در كار خلافت از تو أولىتر است به حكم سابقت كه در دين دارد و فضيلتى كه در اسلام او را حاصل است و غزواتى كه در پيش مصطفى ( ص ) كرده است . و تو [ بيش ] از همه وسايل حميده و سوابق مرضيهء او بهتر دانى و بر علم و فضل و خصال جميل او از همگان واقفتر باشى . بدان حاجت نداريم كه او را بر تو بشناسانيم و محاسن اخلاق و محامد اعراق او شرح دهيم و تو با وجود او اهل خلافت نباشى ، پس ، چرا از براى حطام دنيوى كه لعنت خداى بر آن باد با چنين مردى نزاع و خصومت كنى و خلل در دين خود اندازى ؟ از خداى بترس اى پسر ابو سفيان و خداى سبحانه و رسول خداى ( ص ) را بر خود دشمن مكن . ما اين همه نصيحت از براى تو مىكنيم باقى تو دانى .
در دهر به كام دل سرافراشته گير * ملك عرب و عجم به خود داشته گير تا در نگرى آنچه مراد دل تو است * برداشته گير باز بگذاشته گير
معاويه گفت : من خود را بر على ( ع ) ترجيح و تفضيلى نمىنهم و نمىگويم كه من از او بدين كار سزاوارترم و فضل و علم او را انكار ندارم . على ( ع ) در اين خصايل پسنديده و مكارم صفات و مآثر ذات همچنان است كه شما مىگوييد بل زيادت از آن است و ليكن من از او كشندگان امير المؤمنين عثمان را طلب مىكنم و او ايشان را نگاه مىدارد و هر روز در حرمت و جاه ايشان مىافزايد و ايشان را به من نمىسپارد . سبب جنگ و خصومت من با او اين است . اگر على ( ع ) كشندگان عثمان را به من فرستد ، مرا با او هيچ خصومت و منازعت نباشد به خدمت او شتابم و هر چه مسلمانان ديگر با او كرده‌اند ، من نيز با او در آن باب موافق باشم بلكه به هزار خدمات ديگر قيام نمايم . ايشان گفتند : بيرون اين سخن كه گفتى و كشندگان عثمان را خواستى ، هيچ كارى ديگر دارى ؟ معاويه گفت : بيرون اين سخن غرضى ديگر ندارم . ايشان گفتند : اين سهل كارى است ما مىرويم و همين ساعت اين مهمّ كفايت كنيم و اين خصومت و منازعت به مقطع رسانيم و آبى بر اين آتش بزنيم . [ 216 ب ] پس ، برخاستند و به نزد امير المؤمنين على ( ع ) آمده ، شرط ادب به جاى آورده گفتند : يا امير المؤمنين ، مرتبهء فضيلت و شرافت تو بر همه معلوم است و علوّ شأن و رفعت مكان تو از آفتاب روشنتر است و معاويه مردى [ است ] بىدين و دنيا طلب كه بر وى جمعى از