( 1 ) از بنى خرام كسى با او همپايى نكرد . پس ، مسجع اسب را تازيانه زده در ميدان آمد و گفت :
على ( ع ) را به من نشان دهيد كه كجاست تا ساعتى با هم بگرديم .
عدىّ بن حاتم طايىّ اسب در ميدان راند و گفت :
چند لاف مردانگى زنى ؟ اينك من به مصاف تو آمدهام . بيار از مردانگى تا چه دارى .
خرامى چون اين سخن بشنيد ، بر عدىّ حمله كرد . عدىّ نيزه بر سينهء او زد و او را از اسب بينداخت . خرامى در حال بيفتاد و جان داد . پس ، خالد بن معمّر السّدوسىّ ( 498 ) كه از مبارزان نامدار و شجعان روزگار بود از لشكر امير المؤمنين در ميدان حرب آمد و آواز داد :
اى اهل عراق و حجاز ، هيچ كس هست كه خود را به خداى فروشد و با من موافقت كند تا با اين قوم بد نهاد جنگ كنيم و رضاى خداى تعالى حاصل گردانيم ؟
فوج فوج سوار و پياده از هر قبيله با او همراه شدند تا نه هزار سوار و پياده بر او گرد آمده ، با او موافقت نموده و نيام شمشيرها در پيش او بشكستند . پس ، همگان روى به جنگ اهل شام آوردند و حملههاى مردانه نموده ، جنگهايى كه مثل آن در هيچ وقتى از اوقات ديده نشده بود و در هيچ تاريخ و جنگ نامه نخوانده شده بود ، جنگ كنان مىرفتند تا به سراپرده معاويه رسيدند .
چون معاويه حال آن چنان ديد ، از سراپرده بگريخت و به لشكر شام در شد . خالد خود را در سراپردهء او انداخت و هر چه كه ديد از مال و سلاح به غارت برد . معاويه حيلهاى ساخت و كسى [ 216 الف ] نزديك خالد فرستاد و او را گفت :
چرا در جنگ چنين غلوّ مىنمايى ؟ دست از اين مبالغت بدار تا چون ظفر يابم ، امارت خراسان به تو دهم . خالد را طمع امارت دامنگير شد . آن رشوهء معاويه قبول كرد و دست از كارزار برداشت و بازگشت .
رسالت أبو هريره ( 499 )
و أبو درداء ( 500 ) بر معاويه
القصّه ديگر روز أبو هريره و أبو درداء از لشكر امير المؤمنين على ( رضى ) بيرون آمدند و به نزديك معاويه شده ، او را گفتند :
اى معاويه ، چرا با مسلمانان جنگ مىكنى ؟ و به چه سبب روا مىدارى كه خون چند تن