( 1 ) حمله كردند . آن جمع طاقت نياورده پشت دادند و منهزم گشتند .
امير المؤمنين فرمود : اين ناكسان را گوشمالى واجبى بدهيد .
اصحاب ايشان را مىراندند و مىكشتند تا در آن يك حمله هفتصد مرد را از اهل شام بكشتند و بينداختند و منصور و مسرور به وثاق خود بازگشتند .
روز ديگر چون آفتاب برآمد و صفها راست شد ، امير المؤمنين على ( ع ) سلاح در پوشيد و بر اسب مصطفى ( ص ) برنشست و در ميدان آمده آواز داد :
اى پسر هند ، دست از اين مسلمانان بدار و خونهاى ايشان ناريخته بگذار ، در ميدان آى تا ساعتى با يك ديگر بگرديم و مبارزتى نماييم . اگر دست تو را باشد و بر من ظفر يا بى ، جهان ببرى و اگر بارى تعالى [ 214 ب ] مرا نصرت دهد ، اين مسلمانان از رنج و شدّت باز رهند .
معاويه چون آواز امير المؤمنين على ( ع ) بشنيد ، خاموش بماند . عبيد اللّه بن عمر گفت :
خويشتن را بر مشكن و اگر پسر بو سفيانى و مىگويى كه مرا در شجاعت نصيبى هست ، بيرون رو و با او جنگ مىكن تا ما آثار شجاعت و مبارزت تو مشاهده كنيم .
معاويه البته خاموش بود و به يك حرف جواب او باز نداد . امير المؤمنين على ( ع ) ساعتى در ميدان جولان نمود و چون معاويه به جنگ او رغبت ننمود ، اسب برانگيخت و بر ميمنه و ميسره لشكر معاويه حمله كرد و ايشان را بر هم زد و چند كس را در هم انداخت و به لشكرگاه خويش شد . پس ، عمرو عاص گفت :
اى معاويه نيكو نباشد كه على ( ع ) ، در ميدان آيد و تو را به مبارزت خواهد و تو بيرون نشوى .
معاويه از سخن او بخنديد و به حديثى ديگر شد و از آن سخن فرا گذشت . پس ، امير المؤمنين على ( ع ) جامه بگردانيد و متنكّروار در معركه آمد و مبارز خواست .
عمرو عاص برون شد و ندانست كه او كيست ، لافى چند بزد و رجزى گفت كه :
من اى اهل كوفه ، با شما جنگها خواهم كرد و شما را با شمشير تيز پاره پاره خواهم گردانيد . من به شما پشت نخواهم داد و روى نخواهم گردانيد ، اگر همه أبو الحسن باشيد .
امير المؤمنين على ، را اين سخن دامن گير آمد و على الضروره نام خويشتن بگفت .
عمرو عاص چون نام امير المؤمنين شنيد و او را بشناخت ، اسب را تازيانه زد و به سوى
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 542
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٥٤٢