تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 539

مساهمون:

ص٥٣٩
( 1 ) چون ايشان به جنگ روى آوردند ، شما نيز روى به كار آريد و اثرهاى نيكو نماييد . چون ايشان را منهزم گردانيد ، هزيمتى را بگذاريد تا برود . خستگان عاجز را نكشيد . عورات را برهنه مگردانيد . پردهء هيچ كس مدريد . بىدستورى در خانهء كس مشويد و مال ايشان را از حريم ايشان بيرون مياوريد . غارت مكنيد الّا آنچه در اثناى محاربت از مقتول بيابيد و بستانيد . اگر زنان ايشان شما را دشنام دهند و معايب شما و بزرگان شما بر شمارند ، جواب ايشان ندهيد كه زنان را عقلى نباشد . پس ، سواران شام از لشكر معاويه در ميدان مىآمدند و خود را به مردانگى مىستودند و در مدح معاويه رجزها مىگفتند . از لشكر امير المؤمنين نيز مبارزان بيرون رفتند و با يك ديگر به جنگ پيوستند . پس أبو أيّوب أنصارى ( 497 ) از لشكر امير المؤمنين بيرون آمد و در ميدان ايستاده ، مبارز خواست . هر چند آواز داد هيچ كس از لشكر معاويه به جنگ وى بيرون نيامد . چون هيچ مبارز رغبت مبارزت او نكرد ، أبو أيّوب مركب برانگيخت و بر لشكر شام بتاخت . هيچ كس پيش حملهء او ايستادن نتوانست . روى به سراپردهء معاويه آورد . معاويه بر در سراپردهء خود ايستاده بود . چون أبو أيّوب را بديد ، بگريخت و به سراپرده درآمده از جانب ديگر بيرون شد . أبو أيّوب بر در سراپردهء او بايستاد و مبارز خواست . جماعتى از اهل شام روى به جنگ او آوردند . أبو أيّوب بر ايشان حمله كرد و چند كس نامى را از پاى درآورد . پس ، به سلامت بازگشت و به جاى خود درآمد . معاويه با رويى زرد و رنگى تيره به سراپردهء خود درآمد و مردم خود را گفت : سوارى از صف على ( ع ) چندان بر شما تاخت كه به سراپردهء من آمد . مگر شما را بند كرده بودند و دستهاى شما بسته بودند كه هيچ يكى را ياراى آن نبود كه مشتى خاك برگرفتى و بر روى اسب او پاشيدى ؟ مردى از اهل شام ، نام او مترفّع بن منصور ، گفت : اى معاويه ، دل فارغ دار كه من همان نوع كه آن سوار حمله كرد و به سراپردهء تو آمد ، حمله خواهم كرد و به در سراى على ( ع ) خواهم رفت . اگر على ( ع ) را بينم و فرصت يابم ، او را زخمى زنم و تو را خوشدل گردانم . [ 213 ب ] پس ، اسب براند و خود را به لشكر امير المؤمنين على ( ع ) انداخت و به جانب سراپردهء او مىتاخت . أبو أيّوب او را بديد ، اسب به سوى او براند چون به دو رسيد ، شمشيرى بر گردن او بزد . گردن او ببريد و شمشير به ديگر سو بگذشت و از صافى دست و تيزى