تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 541

مساهمون:

ص٥٤١
( 1 ) حسن ( ع ) گفت : سخنى كه دارى بازگوى . عبيد اللّه گفت : پدر تو با قريش نيكو زندگانى نكرده است از آن جهت مردمان او را دشمن مىدارند و مىگويند كه امير المؤمنين عثمان را او كشته است . مصلحت چنان مىنمايد كه تو ترك على ( ع ) بگويى و به [ 214 الف ] نزديك ما آيى تا به اتّفاق خلافت به تو دهيم و همگان تو را متابع و موافق باشيم و اين خصومت و نزاع از ميان برخيزد . حسن ( رضى ) گفت : أحسنت ! نيكو انديشه كرده‌اى و صواب رأيى زده‌اى . چه گويى ؟ از من اين كار آيد كه به خداى سبحانه كافر شوم و خلاف فرمان و اشارت مصطفى ( ص ) كنم و بر خليفهء وقت و وصىّ رسول خدا ( ص ) بيرون آيم ؟ خاموش باش و ديگر چنين مگوى كه ابليس پليد تو را از راه برده و چشم تو را از بينايى پوشيده و اعمال قبيحه كه بدان مشعوف و مشغول گشته‌اى در دل و چشم تو بياراسته و تو را بفريفته و از دين بيرون آورده و به خدمت اين ظالم بدكار و فاسق مكّار بازداشته است . مگر فراموش كرده‌اى نسب او را ؟ پدر او ابو سفيان و برادر و خال و عمّ او جمله دشمن مصطفى ( ص ) بودند و هستند و اگر ايمان آوردند ، از جهت مصلحت وقت كلمهء شهادت بر زفان آوردند . دل ايشان از مسلمانى بهره نداشت و ندارد . ايشان را مسلم نگويند بلكه مستسلم خوانند و تو كه پسر فاروقى از براى آن جنگ مىكنى تا كسى تو را ملامت نكند . تو خود مىدانى كه چه كرده‌اى و با كه پيوسته‌اى . باز گرد و چندانكه بتوانى بكوش و در جنگ ما تقصير مكن كه ما تولّا به حضرت بارى سبحانه داريم و تا مىتوانيم كسى نمىآزاريم و امّيد مىداريم كه اجل تو نزديك رسيده باشد و تا نه دير كشته شوى - ان شاء اللّه تعالى . عبيد اللّه چون اين سخنها بشنيد ، منفعل و شرمسار بازگشت و گفتگويى كه ميان او و حسن ( رضى ) رفته بود ، باز نمود . پس ، معاويه جماعتى را از اهل شام بخواند و بر جنگ اهل عراق تحريض نمود و گفت : بر لشكر على ( ع ) حمله كنيد . شايد كه كارى توانيد كرد تا جنگ به نهايت كشد . جمعى از اهل شام بر اهل عراق حمله كردند و در آن حمله هزار سوار را از لشكر امير المؤمنين على ( ع ) از ميان ياران بيرون بردند . امير المؤمنين على ( ع ) چون اين حال بديد برنشست و جماعتى از اصحاب او با او برنشستند و به آواز بلند تكبير گفتند و بر ايشان