( 1 ) شمشير ، سر او همچنان بر گردن او بود . چون اسب او سكندرى خورد ، سر او به يك جانب افتاد و تنهء او از جانب ديگر بر زمين آمد . مردمان كه نظاره مىكردند از نيكويى زخم أبو أيّوب تعجّبها كردند و بر وى ثناها بگفتند .
پس ، جماعتى از اصحاب امير المؤمنين از قبيلهء طيئ پيش آمدند و در برابر لشكرگاه معاويه بايستادند . حمزة بن مالك الهمدانىّ از لشكر معاويه بيرون آمد و ايشان را گفت : شما كيستيد ؟
عبد اللّه بن حليفة الطائيّ [ 9 ] گفت :
ما جماعتيم از طيئ . اصحاب ضربيم و ارباب مبارزت و حرب . مردان صفاح و كفاح و سواران صباح و رواحييم .
حمزه گفت : نج نج ، اى مردمان طيئ ، خويشتن را نيكو ستاييد و خود را به مردم مىنماييد . پس با قوم خويشتن بر ايشان حمله آورد و ايشان نيز اثرهاى نيكو نمودند و از هر دو جانب كشش و كوشش بسيار رفت . از اصحاب امير المؤمنين آن روز بيشتر شهادت يافتند . آخر ، محمّد بن أبو بكر با فوجى از سواران مدد ايشان كرد و از لشكر معاويه نيز بيشتر مردم را بكشتند و مظفّر و منصور به وثاقهاى خود بازگشتند .
روز ديگر باز به ميدان آمدند و صفها آراستند . جماعتى از اصحاب معاويه در ميدان رسيدند از فرق تا به قدم به سلاحهاى نيكو پوشيده چنان كه غير از چشمهاى ايشان هيچ چيز ديگر نمىنمود . از جانب امير المؤمنين على ( ع ) همچنين جمعى آراسته به جنگ ايشان بيرون آمدند . از هر دو جانب زيادت از هزار مرد بودند كه ميان يك ديگر جنگ آغاز نهادند و چنان جنگ كردند كه جمله كشته شدند و از اين هزار مرد از هر دو جانب يك كس زنده نماند .
پس ، عبيد اللّه بن عمر بن الخطّاب كسى به نزديك امير المؤمنين حسن بن على ( ع ) فرستاد و گفت :
با تو سخنى دارم . اگر قدم رنجه فرمايى ، تو را ببينم و با تو باز گويم .
حسن ( ع ) را گمان افتاد كه مگر عبيد اللّه او را به جنگ مىخواند . سلاح در پوشيد و بيرون شد . عبيد اللّه پيش آمد و گفت :
سلاح چرا پوشيدهاى ؟ معاذ اللّه ! كه مرا با تو مخاصمتى باشد ، بلكه مىخواستم كه تو را ببينم و نصيحتى كنم و سخنى كه دارم تو را به عرض رسانم .
هامش
[ ( 9 ) ] ل : عبد اللّه بن حنيفه .