تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 537

مساهمون:

ص٥٣٧
( 1 ) امير المؤمنين فرمود : سهل باشد . مردان روزى به دنيا آيند و روزى از دنيا روند . حريث اسب برانگيخت و بر امير المؤمنين حمله كرد . امير المؤمنين هم در اثناى حملهء او شمشير بر او حواله كرد كاسهء سر او بپرانيد . حريث به خوارى بيفتاد و در ساعت جان به مالك دوزخ سپرد . معاويه دانست كه آن سوار على ( ع ) است . از كشته شدن حريث عظيم دلتنگ شد و تأسّفها كرد و عمرو عاص را ملامت كه : حريث را تو بفريفتى و در چنگال شير انداختى . پس ، به سوى عمرو بن الحصين السكونى روى آورد و گفت : توانى كه كينهء حريث از اين سوار بستانى ؟ عمرو يكى از سواران اختيارى شام بود ، اسب برانگيخت و چند سوارى از شام به مصاحبت او اسب انداختند . عمرو از پس پشت امير المؤمنين در آمد و خواست كه او را زخمى زند كه سعيد بن قيس الهمدانىّ بديد . دريافت كه عمرو چه انديشه دارد و امير المؤمنين از او غافل بود و به مبارزان ديگر مشغول . سعيد بانگ بر او زد و گفت : اى ناكس ، كجا مىروى ؟ بايست . عمرو به سوى سعيد بازگشت . سعيد او را نيزه‌اى بزد و از اسبش بينداخت [ 212 ب ] چنان كه در حال جان داد . معاويه از كشته شدن عمرو بن الحصين عظيم برنجيد و جزع بسيار كرد كه او از معارف شام بود . پس ، ذو الكلاع حميرى [ 7 ] را بخواند و فوجى از سواران آراسته از نخبهء قبايل كنده و لخم به دو داد و گفت : از واقعهء عمرو بن الحصين عظيم برنجيده‌ام مىخواهم كه با اين سواران گزيده به روى و سعيد بن قيس را به انتقام او بكشى و دل مرا از اين درد شفايى دهى . ذو الكلاع قبول كرد و با آن سواران كه هزار مرد بودند روى به لشكر امير المؤمنين آورد . امير المؤمنين على ( رضى ) دريافت كه آن سواران از نخبهء لشكر معاويه‌اند و قصد قبيلهء همدان دارند آواز داد : يا اهل همدان ، گوش و هوش با خويشتن داريد كه معاويه اين لشكر به جنگ شما فرستاده است . سعيد بن قيس گفت : اى امير المؤمنين ، دل فارغ دار و ما را با ايشان بگذار و تماشا كن .
هامش
[ ( 7 ) ] ل : حوشب بن ذى ظلم .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 537 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى