( 1 ) و حصين بدين سخن التفات نمىكرد و مبارزت مىنمود و از اهل شام هر كس كه در پيش او مىآمد ، مىكشت و مىانداخت تا از اهل شام جمعى كثير را كشتند و مظفّر و منصور باز گشتند . پس ، يكى از شيعيان عثمان ، نام او أحمر [ 5 ] ، در ميان دو صف بيامد و بايستاد و رجزى خواند در وصف عثمان و مبارز خواست . كيسان ، نام مولاى امير المؤمنين على ( ع ) ، به حرب او بيرون آمد . با يك ديگر حمله كردند . احمر او را زخمى بزد و بكشت . امير المؤمنين در كشته شدن كيسان بسيار افسوس كرد و از روى غضب اسب بر او انداخت . أحمر ندانست كه آن سوار كيست . به شوخى برابر امير المؤمنين آمد .
چون نزديك رسيد ، على ( ع ) در آن گرمى دست بيازيد و گريبان جامهء او بگرفت و از زين اسب به سوى خود فرا كشيد . پس ، او را بلند كرد و چنانش بر زمين زد كه عظام او جمله در هم خورد و بشكست و در آن حال جان داد . معاويه آن حالت مشاهده مىكرد ، غلامى داشت حريث [ 6 ] نام و او سوارى [ 212 الف ] بود نامآور كه بارها در نزد معاويه مبارزتها كرده و شجاعتها نموده ، گفت :
اى حريث ، اين سوار حجاز كه مىبينى احمر را بكشت . هيچ مىتوانى كه انتقام برادر خود از او بستانى ؟
حريث گفت : فرمانبردارم و آنچه شرط خدمتكارى باشد به جاى آرم و اگر اين مرد على ( ع ) هم باشد ، او را زنده نگذارم .
معاويه گفت : زنهار با هر كسى كه خواهى جنگ مىكن و ليكن خود را از على ( ع ) نگاه دار و پيرامون او مگرد .
حريث چون از پيش معاويه دور شد عمرو عاص دست او بگرفت و گفت :
معاويه نمىخواهد كه تو را نامى و آوازى باشد كه از جنگ على ( ع ) باز مىدارد .
اگر تو فرصتى يا بى و بتوانى كه على را بكشى و يا زخمى بر او زنى ، تقصير مكن كه نامى پيدا كنى و آوازهء تو در جهان بلند شود . تو از على مترس كه تو هم مردى و على ( ع ) هم مرد است .
حريث از اين سخن دلير شد و در ميدان آمد و مبارز خواست . امير المؤمنين دانست كه اين حريث غلام معاويه است و او را به انتقام احمر فرستادهاند ، دستارى زرد بر سر بست و بر اسبى سياه نشست تا حريث او را نشناسد . چون حريث او را بديد آواز داد :
اى سوار ، على ( ع ) تو را پيش من فرستاد و به دهان أجل سپرد .
هامش
[ ( 5 ) ] ت : احيمر ، چ : اجير .
[ ( 6 ) ] ب . ل : حديث .