( 1 ) با اشعث در جنگ پاى نياوردى و در اوّل حملهء او از اسب بيفتادى .
شرحبيل گفت : هيچ زيان ندارد او سرور قبيلهء خود بود و من مهتر قبيلهء خويش .
او مرا نيزه حواله كرد از اسب بيفتادم . تو اگر مردى ، قدم پيش نه و دستبردى نماى تا تو را مردانگى مردان معلوم شود .
أبو الأعور را اين سخن سخت آمد . در ميدان شد و رجزى بگفت . اشعث پيش آمد و با يك ديگر جنگ كردند . آخر اشعث نيزهاى بر أبو الأعور زد و أبو الأعور با آن زخم گران از پيش اشعث بگريخت . پس ، حوشب ذو الظليم و ذو الكلاع الحميرى كه از نامداران شام و امراى معاويه بودند هر دو در ميدان آمدند . اشعث و اشتر كه امراى امير المؤمنين بودند اسپان پيش راندند و بر يك ديگر حمله آوردند . ميان اين مبارزان تا ديرى مكاوحت و مبارزت بود و از جانبين كشش بسيار افتاد . لشكر معاويه مهلت خواستند كه :
يك امشب ما را مهلت دهيد تا از لشكرگاه شما برخيزيم و جاى شما به شما باز گذاريم . [ 219 ب ] اشعث و اشتر سوگند خوردند و گفتند :
البتّه شما را مهلت ندهيم و نگذاريم كه شما دمى خوش بزييد و لحظهاى در اينجا باشيد .
گفتند : يك ساعت جنگ در باقى گذاريد تا بارهاى خود بربنديم .
اشعث فرمود تا جنگ در باقى كنند و ايشان همان ساعت از آن لشكرگاه برخاستند و به جاى خود شدند و آن جاى را خالى گذاشتند . پس ، اشعث پيش امير المؤمنين على ( ع ) آمد و گفت :
اى امير المؤمنين اكنون از ما راضى شدى يا نه ؟
امير المؤمنين فرمود : راضى شدم . خداى تعالى از شما راضى باد .
آخرين تلاش على ( ع ) در نصيحت معاويه
پس ، امير المؤمنين على ( رضى ) سعيد بن قيس و بشير بن عمرو الأنصارى [ 53 ] را بخواند و ايشان را فرمود : از مردم معروف چند كس را به صحبت خويش فرا گيريد و پيش معاويه
هامش
[ ( 53 ) ] ل . چ : بشر بن عمرو .