( 1 ) وليد بن عقبه و عبد اللّه بن سعد بن أبى سرح [ 50 ] از سخن صعصعه در خشم شدند و شمشيرها بكشيدند و روى [ 218 الف ] به دو آوردند تا با او جنگ كنند . معاويه ايشان را از آن معنى بازداشت و گفت :
دست از او بداريد كه او رسول است و آزردن رسول رسم نرفته است . پس ، معاويه در غضب شده دستار خود بر زمين زد و گفت :
خداى تعالى معاويه را و پدر او را از حوض كوثر آب ندهاد اگر او على ( ع ) را و لشكر او را از جوى فرات آب دهد مگر على غالب شود و به زور آب بستاند .
مسيّب و صعصعه چون اين سخن بشنيدند ، عظيم ناخوش و آشفته بازگشتند و كيفيّت حال را با امير المؤمنين على ( ع ) تقرير كردند . امير المؤمنين از آن عظيم ناخوشدل شد و آواز العطش از لشكر برآمد . ( 488 ) اشعث بن قيس و اشتر نخعى به خدمت امير المؤمنين آمدند و گفتند :
اى امير المؤمنين تمامت شب لشكر از تشنگى فرياد و زارى مىكردند و معاويه و لشكر او آب خوش مىخورند . ما تا كى همچنين تشنگى خواهيم كشيد و خاموش خواهيم بود ؟
دستورى ده تا با ايشان جنگ كنيم و آب را از اين جماعت نامسلمان بستانيم .
امير المؤمنين فرمود : شما دانيد و آنچه مصلحت ببينيد چنان كنيد . ( 489 )
پس ، اشعث بن قيس و اشتر نخعى از پيش امير المؤمنين بيرون آمده ، برادران و متّصلان خويشتن را به جنگ اهل شام دعوت كردند . زيادت از ده هزار مرد سوار و پياده بر اشعث گرد آمدند و همچنين خلقى عظيم از قبيلهء مذحج و پسران عمّ اشتر بر در خيمه شدند . هر دو ايشان سلاح پوشيدند و به جانب فرات روان شدند و لشكرگاه ساخته و آراسته بر عقب ايشان متوجّه گشتند . حارث بن حجر الكندىّ علم اشعث بن قيس برگرفته بود و در پيش او مىراند و در مدح اشعث رجزى مىخواند . ( 490 ) اشعث او را ثناها گفت و وعدههاى نيكو داد . همچنين برفتند تا به كنار آب رسيدند و آواز دادند :
اى اهل شام ، برخيزيد و از كنار آب دور شويد و الّا خون شما به گردن شما باشد . پس ، أشعث بانگ بر پيادههاى خود زد و گفت :
سپرها در سر گيريد و مردانهوار روى به دشمنان آريد .
لشكر چون اين حكم شنيدند ، روى به شاميان آوردند و از هر دو جانب در هم
هامش
[ ( 50 ) ] ب . ت . ل : عبد اللّه بن سعد .