( 1 ) پس ، حوشب ذو الظليم [ 44 ] بر پاى جست و گفت :
ما نه از جهت تو جنگ مىكنيم و نه براى تو در خشم مىشويم . رغبت ما در اين محاربت به جهت آن خليفهء مظلوم است كه او را نه به حقّ بكشتند و چنان ظلمى شنيع و جورى آشكار روا داشتند . مىخواهيم كوشيد تا كينهء او باز كشيم و كشندگان او را به دست آريم و قصاص كنيم . ديگر آنكه علىّ بن ابى طالب ( ع ) لشكرى درهم آورده است و روى به ولايت شام نهاده كه خانه و وطن ماست . از جهت حفظ ولايت و نگهدارى ناموس بكوشيم و هر جدّ و جهدى كه در اين مقاتلت و محاربت امكان داشته باشد ، به جاى آريم . از على ( ع ) و لشكر او چرا چندان بايد انديشيد و ايشان را چندين وزن و محلّ نمىبايد نهاد كه ايشان يك حملهء مرا بيش نايستند . چندانكه ما را با ايشان ملاقات افتد ، حملههاى مردانه خواهيم كرد و اميدوارم كه در آن حمله كارى نيك برود و بسيارى از ايشان بر هم اندازم و شرّ ايشان دفع گردانم - إن شاء اللّه و
لا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ .
پس ، أبو الأعور السّلمى بر پاى خاست و گفت :
اگر ما وقت كشتن عثمان در مدينه بوديمى و حالت كشتن او معاينه ديديمى و [ 216 ب ] كشندگان او را به عين بشناختمى ، ما را در طلب خون عثمان و كشتن كشندگان او هيچ شكّى و شبهتى نبودى و اگر چه در آن شهر حاضر نبودهايم و آن امر را مشاهده نكردهايم ، ليكن چون تو ما را از كيفيّت آن حالت تقرير مىكنى ، تو را در آن باور مىداريم و مصدّق مىدانيم و با تو در طلب خون عثمان موافقيم . هر چه در اين معنى مىفرمايى و مصلحت مىبينى ، بدان قيام مىنماييم و اگر جانهاى ما در اين كار بخواهد شد ، سهل و آسان مىشمريم .
در اثناى اين حالت معاويه را خبر آوردند كه علىّ بن ابى طالب ( ع ) با سپاهى كه دارد كنار آب فرات در مقابل شهر رقّه فرود آمده و لشكرگاه كرده است . معاويه أبو الأعور السّلمىّ را بخواند و لشكر انبوه از اهل شام به دو داد و او را گفت :
مىبايد كه با اين لشكر به روى و فرصتى طلبى و خويشتن را بر لشكر عراق بزنى ، باشد كه از ايشان بتوانى كشت تا كار بر نصرت و ظفر روى نمايد .
هامش
[ ( 44 ) ] س . ل . چ : حوشب بن ذو الظلم ، ت . ب : جوشب بن ذو الظلم .