تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 522

مساهمون:

ص٥٢٢
( 1 ) اهل رقّه از آن تهديد بر خود بترسيدند و با يك ديگر گفتند : اشتر سخنى نگويد كه بدان وفا نكند . و به تعجيل به خدمت امير المؤمنين رفتند و عرض كردند : به سعادت برگرد تا بدانچه فرمودى به تقديم رسانيم و پلى نيكو ببنديم . آن حضرت بازگشت و ايشان بر آب فرات پلى محكم ببستند و امير المؤمنين با هزار سوار بر كنار پل ايستاده تا جملهء لشكر او از آن پل بگذشتند . امير المؤمنين نيز با آن هزار سوار از پل گذشته ، به لشكر ملحق شدند . چون خبر گذشتن امير المؤمنين از پل رقّه به معاويه رسيد ، منادى فرمود لشكر را بخواند و گفت : اى مردمان ، هيچ مىدانيد كه كدام كس روى به جنگ شما آورده است ؟ آن شير سپاه و آن دلير بىهمتا علىّ بن ابى طالب ( ع ) با مبارزان عراق و سواران حجاز و دليران كوفه و بزرگان مهاجر و انصار روى به شما نهاده است . هر كس را كه در او اندك رجوليتى و شجاعت دانسته با خويش همراه آورده و [ 216 الف ] رنود و اوباش آن ولايت از جهت غارت نواحى شام با لشكر او مىآيند و از جهت تقويت دين و حفظ حريم و صيانت مال و عيال از سر بصيرتى كامل و خرّمى شامل و يقينى صادق با شما جنگ خواهند كرد . اگر شما انديشه داريد كه در جنگ ثبات ورزيد و صبر كنيد ، امروز وقت است . مروان بن حكم بر پاى خاست و گفت : اى معاويه ، و اللّه كه من روز حرب جمل دل از جان برگرفته بودم و جهد مىكردم ؛ تا باشد كه يا كشته شوم يا نصرت يابم و از اين جان حزين و دل غمگين باز رهم . چون تقدير نبود ، ميسّر نشد ، ليكن اكنون عذرى نمانده . چنان مىدانم كه اجل من نزديك رسيد . و اللّه كه اگر على ( ع ) را ببينم با او در آويزم تا كشته شوم و از اين غصّه‌ها باز رهم . پس ، ذو الكلاع الحميرى بر پاى خاست و گفت : اى معاويه ، من عزيمتى كه تو مىدارى از محاربت با على ( ع ) با قوم خويش باز گفتم و ايشان را بر اين محاربت ترغيب دادم . همه رغبت كردند و موافقت نمودند . اكنون كار با تو افتاده است . هر خدمت كه مىفرمايى ، بدان قيام نمايم و جهد خويش در تحصيل رضاى تو بذل كنم .