( 1 )
متهم كردهاى مرا به حسد * از چو من كاملى حسد نايد
تا جمال و جلال من بيند * ديدهء تيزبين همى بايد
و تو آن ديده و بصيرت ندارى . حديث تأخير من در بيعت كردن با خلفاى متقدّم را در قلم رانده بودى كه خوانده شد . مرا از تو و از هيچ كس در آن معنى عذر نمىبايد . چون مصطفى ( ص ) را وفات رسيد و اختلاف ميان مهاجر و انصار پديد آمد ، هر طايفه مىگفتند خليفه از ما بايد باشد . قريش گفتند : رسول خدا ( ص ) از ما بود خليفهء او هم بايد از ما باشد ، و اين سخن را مسلّم داشتند . امّا ما اهل بيت مصطفاييم و به خلافت از همه كس سزاوارتريم .
در آن وقت كه جماعت مردمان با ابو بكر به خلافت بيعت كردند ، پدر تو بو سفيان به نزديك من آمد و [ 213 ب ] گفت : تو به خلافت أولىترى از پسر بو قحافه و من يار و معين توام . هر كس كه نه بر مراد تو سخن گويد و با تو مخالفت كند ، دفع او كنم و اگر مىخواهى مدينه را پر از سوار و پياده كنم تا دفع پسر بو قحافه كنند و خلافت بر تو مسلّم گردانم . من رضا ندادم و بر آنچه مسلمانان اتّفاق كرده بودند ، نيفزودم و نخواستم كه ميان امّت محمّد رسول اللّه ( ص ) محاربت و منازعت افتد . پدر تو اين سخن از ميان دل و غايت صفا و اعتقاد مىگفت و اگر تو هم حقّ من بشناسى چنان كه پدر تو مىشناخت ، تو را بهتر افتد كه راه راست خويشتن بازيابى و اگر ابا نمايى و جز مخالفت نطلبى ، اينك آمدهام تا جواب تو دهم .
امّا حديث كشتن عثمان و آنچه از عثمان در وجود آمد و چند كار كه نه به موافقت و مشاورت اصحاب كرد ، تو را معلوم است . و تمامى خلق مىدانند كه مرا در كشتن او هيچ قصد نبوده است . در خانهء خويش نشسته بودم و در آن كار كه رفت راضى نبودم و به دست من چيزى نبود .
و آنكه كلمهاى در طلب كشندگان عثمان نوشته بودى ، كه ايشان را پيش من بفرست ، ايشان خود طلب تو مىكنند . اگر ترك آن منازعت نگويى و هم بر سر اين جهالت باشى ، تأديب ايشان را ببينى چنان كه بايد ديد .
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى .
معاويه در جواب امير المؤمنين نامهاى بنوشت بدين مضمون :