تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 511

مساهمون:

ص٥١١
( 1 ) برخواند كه كس نشنيد كه چه مىخواند . پس كنارهء آن سنگ به دست بگرفت و گفت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . سنگ را به يك طرف انداخت . آبى صاف و خوشگوار كه مثل آن نديده بودند در صفا و لطافت و عذوبت از زير آن سنگ پديد آمد . مردمان آواز تكبير برداشتند و از آن آب خوردند و اسبان و چهارپايان را سيراب كردند . پس ، امير المؤمنين فرمود منادى كردند تا لشكر آب برداشتند و مشكها را پر كردند كه شايد در راه نباشد . بعد از آن اسمى از اسماى [ 25 ] بارى تعالى بخواند و آن سنگ به دو دست برگرفت و بر سرچشمه نهاد و فرمود تا همچنان خاك بر آن انداختند و هموار كردند همچنانكه بوده ، بعده روان شدند . ( 473 ) پس ، بعضى از لشكريان امير المؤمنين على ( ع ) از پاره‌اى راه برگشتند كه شايد آن چشمه را بيابند و از آن آب بردارند . [ 26 ] چون به آن صومعه رسيدند ، در حوالى آن صومعه آن چشمه را طلب كردند ، باز نيافتند ، به نزد آن راهب آمدند [ 211 الف ] و گفتند : آن چشمه كه نزديك صومعه بود و امير المؤمنين آب از آن بيرون آورد و همهء لشكر و حشم از آنجا آب خورديم ، كجاست ؟ راهب گفت : نمىدانم ، ليكن شنيده‌ام كه نزديك اين صومعه چشمهء آب خوش است كه آن را چشمهء حوما گويند و اين صومعه را از آب آن چشمه بنا كرده‌اند . امّا ، من چندين سال است كه در اين صومعه‌ام ، هرگز آن چشمه نديده‌ام و شنيده‌ام كه هفتاد پيغمبر و وصىّ پيغمبر از آن چشمه آب خورده‌اند . از آن موضع آب بيرون نتوان آورد مگر پيغمبر يا وصىّ پيغمبر . آن جوانان چون از پير راهب اين سخن بشنيدند ، ديگر از تحيّر سخنى نگفتند و پاره‌اى گرد آن زمين گشته به لشكرگاه خود بازگشتند و ياران خويشتن را از پوشيده شدن چشمه و اخبار راهب و سرگشتگى خويش خبر دادند . [ 27 ] پس ، امير المؤمنين از آن زمين كوچ فرمود و منزل به منزل مىراند تا به شهر هيت ( 474 ) فرود آمد و از هيت حركت فرموده به منزلى برفت كه آن را اقطار گويند ، فرود آمد جايگاهى خوش بود ، فرمود آنجا مسجدى بنا كردند و آن مسجد مدّتها برقرار بود و مىگويند هنوز از آن آثارى مانده است . آب فرات را عبره كرد تا
هامش
[ ( 25 ) ] ل : اسم . [ ( 26 ) ] م . چ : امير المؤمنين فرمود : جماعتى برگردند و از آن چشمه كه آب خورديم آب آرند كه آب آنجا عزيز است . [ ( 27 ) ] ش . چ : به لشكرگاه خود بازگشتند و به خدمت امير المؤمنين آمدند و كلماتى كه از راهب شنيده بودند باز گفتند ، آن حضرت چون سخنان ايشان بشنيد جوابى نداد و خاموش ايستاد .