( 1 ) گفتند : ما را عادت چنين رفته است كه امرا و بزرگان را از اين جنس خدمتكاريها مىكنيم و طعامها و هديهها نثار مىسازيم ، اين است كه پيش امير المؤمنين آوردهايم .
حضرت فرمود : اسباب قبول مىكنم به شرط آنكه بهاى آن از خراج شما محسوب داريم و طعامها را بها بدهيم .
گفتند : نيكو نباشد كه ما بهاى طعام بستانيم . اگر امير المؤمنين به وجه نزل [ 24 ] قبول نمىفرمايد ، ما را در [ 210 ب ] لشكر امير المؤمنين آشنايان و دوستان است دستورى فرمايد تا اين طعامها نزديك ايشان فرستيم .
فرمود : چنان كنيد ؛ چه شما را از آنكه دوستان خويشتن را به طعام مراعات كنيد ، منعى نيست ليكن اگر كسى از خدمتكاران من از شما چيزى خواهد ، اندك و بسيار مرا اعلام دهيد .
ثقات روات چنين گويند كه حضرت امير المؤمنين على ( رضى ) را دو روز در انبار مقام افتاد و روز سيّوم حركت فرمود . راه بيابان بود و لشكر آب نگرفته بودند . از بىآبى بيتاب شده ، از دور صومعهاى پديدار آمد . امير المؤمنين على ( ع ) اسب به نزديك آن صومعه راند ، راهبى در آن صومعه بود . امير المؤمنين او را آواز داد . زاهد بر بام صومعه آمد و سر از ديوار بيرون كرد و جواب داد . امير المؤمنين او را گفت :
در اين نزديكى كجا آب باشد كه لشكر تشنهاند .
گفت : مرا آب از دو فرسنگى مىآرند . از اين نزديكتر آبى نمىدانم .
امير المؤمنين ديگر با او سخن نگفت و اسب براند تا به پارهاى زمين رسيد . اسب آنجا بداشت و ساعتى تأمّل كرد و اسب گرد آن زمين بگردانيد . پس فرمود :
اين موضع بكنيد ؛ چه در خاطر من مىآيد كه اينجا آب نزديك است .
پارهاى بكندند و به سنگى رسيدند مدوّر بر مثال سنگ آسيا نهايت خوب .
چنان كه مىپنداشتند كه آن را به زر اندودهاند . امير المؤمنين فرمود كه آن سنگ را بردارند .
صد مرد آمدند و جهد كردند . آن سنگ را نتوانستند برداشت . امير المؤمنين چون حال چنان ديد از اسب فرود آمد و بر سر آن سنگ آمد پس ، تأمّل كرد و لبها بجنبانيد و چيزى
هامش
[ ( 24 ) ] ل : نرل .