( 1 ) عرض كرد : اين موضع را نمىشناسم يا أمير المؤمنين .
فرمود : اى برادر ، اگر تو هم شناختى كه اين كدام موضع است ، همچنان كه من مىگريم تو نيز بگريستى .
پس ، امير المؤمنين چندان بگريست كه محاسن مبارك او از آب چشم تر گشت و آه سرد از سينه برآورد و گفت : آوخ ! چه افتاده است مرا با آل ابى سفيان ؟
پس ، حسين را نزديك خود بخواند و گفت :
اى فرزند ، تو را بر بلاها و محنتها صبر بايد كرد كه پدر تو از آل سفيان هر چه مىبيند ، فردا تو هم مثل آن از ايشان ببينى .
پس ، برنشست و ساعتى گرد زمين كربلا برآمد و چيزى مىجست چنان كه كسى چيزى گم كرده را بجويد . بعد آن ، فرود آمد و آب خواست و وضو بساخت و ركعتى چند نماز بگزارد و لشكر در موضع نينوا ( 470 ) كنار آب فرات فرو آمد و آب خواست فرو آمده بودند . بعد از ساعتى سرباز نهاد و در خواب شد و هم در زمان بازگشت [ 208 ب ] چنان كه كسى از چيزى ترسيده باشد و هم در آن حالت عبد اللّه بن عبّاس را بخواند و گفت :
عجب خوابى ديدهام .
عبد اللّه گفت : خير باد اى امير المؤمنين ، بيان بفرماى .
گفت : در اين ساعت كه سر در بالين نهادم و در خواب شدم چنان ديدم كه جماعتى از مردان سپيد روى از آسمان مىآمدند ، شمشيرها حمايل كرده ، و علمهاى سفيد به دست گرفته و گرد اين زمين خطّى در كشيدند . پس ، اين درختان خرما را ديدم كه شاخههاى خويش بر زمين مىزدند و جويى ديدم كه پر از خون تازه مىرفت و حسين پسر خويشتن را ديدم در ميان جوى خون افتاده و فرياد [ رس ] مىخواست ، كسى او را به فرياد نمىرسيد و مدد مىجست ، كسى او را مدد نمىكرد . پس ، آن مردان سپيد روى را ديدم كه منادى مىكردند و مىگفتند : صبر كنيد اى فرزندان رسول خدا ( ص ) ، و بدانيد كه بر دست بدترين خلق كشته مىشويد و بهشت رضوان مشتاق ديدار شماست . [ 18 ] پس ، به نزديك من آمدندى و مرا تعزيت دادندى و گفتندى : بشارت مر تو را اى ابو الحسن ، كه خداى تعالى روز قيامت چشم تو را به ديدار پسر تو حسين روشن گرداند . بر اين منوال خواب ديدم و از هول آن بيدار شدم . سوگند بدان خداى كه جان على ( ع ) در قبضهء قدرت اوست كه اين خواب همچنان ديدم كه آن راستگوى صادق و آن رسول بر حقّ ابو القاسم
هامش
[ ( 18 ) ] چ : مشتاق تو است اى حسين .