( 1 ) كه شما دو بزرگوار كيستيد ؟
امير المؤمنين گفت : اين مرد عمر بن خطّاب است و من علىّ بن ابىطالبم . [ 12 ]
[ 207 ب ] اويس به مشاهدهء ايشان بسى خوشدل شد و بر پاى خاست و بر ايشان سلام گفت و مرحبا كرد و هر دو را در برگرفت . پس گفت : آخر چون من كسى با حقارت قدر و كثرت گناه و كمال غفلت چون شما دو شخص را با وفور زهد و تقوا و رفعت جاه و جلال و فرط عبادت و طاعت دعا چون گويد و از خداى تعالى به جهت شما چه خواهد كه هر چه اسباب عزّت و سعادت و ابواب فور و نجات آخرت است ، خداى تعالى شما را داده است ؟ مرا چه حدّ آن باشد كه شما را دعا بگويم يا انديشهء شما بر خاطر گذرانم ؟
گفتند : از اين سخن در گذر و ما را به خود محتاج شناس و در حقّ ما دعايى بگوى تا ما نيز آمين گوييم .
پس ، اويس دستها برداشت و روى به جانب آسمان كرد و اين دعا را بگفت :
أللّهمّ إنّ هذين يذكران إنّهما يحبّاننى فيك و قد زارانى فاغفر لهما و أدخلهما [ 13 ] فى شفاعة نبيّهما [ 14 ] محمّد عليه السّلام . اويس اين دعا در كمال خضوع بخواند و چون فارغ گشت ، امير المؤمنين عمر گفت : انديشه چنان است كه فردا با يك ديگر باشيم تا ساعتى از صحبت تو فايده گيريم .
اويس گفت : سبحان اللّه ! شما در چه انديشه افتادهايد ؟ بدانيد كه اين دنياى فانى غدارى است كه دست زوال بر سينهء چندين پادشاهان كامكار نهاده و بسيار سروران نامدار را از پاى درآورده است . هر كس كه انديشهء عمر امروز بر دل نهد ، حساب زندگانى فردا هم برگيرد و هر كس كه اميد عمر فردا دارد ، عمر يك هفته هم در شمار گيرد و چون دل در عمر يك ماهه بست ، حساب يك ساله برگيرد و نه همانا كه بدان رسد و هر كه ترك اين دنياى فريبنده بگويد و دل در زخارف او نبندد و همّت بر خير باقى مقصور گرداند ، مرادهاى خويش در جهان بيابد و به حور و قصور و ولدان و غلمان و انهار و اشجار و انواع فواكه و اثمار برسد . بر اين سياق كلمهاى چند بگفت و ايشان را بدرود كرد و سلام گفت و برفت . ايشان در او مىنگريستند تا از نظر ايشان غايب شد .
القصّه ، چون امير المؤمنين على ( رضى ) با لشكر رو به جانب شام به عزم رزم با معاوية بن
هامش
[ ( 12 ) ] ل : على گفت : من علىام و اين عمر .
[ ( 13 ) ] ل . ش : ادخلها .
[ ( 14 ) ] م : بينها .