( 1 ) گفت : اگر در جهان اويس قرنى است ، اين تواند بود كه بر اين صفت و صورت به عبادت مشغول است . هر دو پياده شدند و به نزديك او برفتند . اويس چون ايشان را بديد قرائت نماز موجز گردانيد و به تشهّد بنشست و سلام باز داد . اين دو بزرگ پيشتر شدند و گفتند : السّلام عليك و رحمة اللّه و بركاته . اويس در جواب گفت : عليكم السّلام و بركاته و رحمته . پس عمر گفت : مىخواهم كه نام تو را معلوم كنم . گفت : من بندهء خدايم و بندهء بندهء او و پسر پرستار او جلّ ذكره . عمر گفت : آرى هر كس كه در زمينهاست و آسمانهاست همهء بندگان اويند ، امّا ما را از نام خود خبر ده . گفت : مرا اويس گويند .
امير المؤمنين على ( ع ) گفت : اللّه اكبر ! مقصود حاصل شد ، لطف فرماى و جامه از جانب چپ خود دور كن . اويس گفت : مقصود شما از اين چيست ؟ امير المؤمنين على ( ع ) گفت : رسول خدا ( ص ) ما را از حال تو خبر داده است و صفت تو كرده . چون تو را بديدم ، به همان صفت يافتم . مرا رسول خدا ( ص ) خبر داده است كه بر جانب چپ تو سپيدى باشد به مقدار درمى يا دينارى ، ما مىخواهيم كه آن بياض را ببينيم . اويس جامه از كتف چپ خود دركشيد ، اين دو بزرگواران بياض را چنانچه مصطفى ( ص ) نشان داده بود ، بديدند . بوسه دادند و بگريستند و بگفتند :
اويس ، مصطفى ( ص ) ما را فرموده كه چون اويس را ببينيد ، سلام من به دو رسانيد و از او بخواهيد تا شما را دعاى خير گويد و از حضرت بارى تعالى آمرزش شما خواهد . اكنون سلام رسول اللّه ( ص ) را تبليغ كرديم و هر دو مىخواهيم تا ما را دعاى خير گويى و آمرزش خواهى كه بر لفظ مبارك مصطفى ( ص ) در حقّ تو چنين رفته است كه به عدد مردم قبيلهء ربيعه و مضر او را به زور قيامت مجال شفاعت دهند . اويس چون اين سخن از امير المؤمنين على ( ع ) بشنيد زار زار بگريست و بگفت :
سودا چه پزم بيهده آن كس نه منم * كز دهر ورا چنين فتوحى باشد
همانا حضرت مصطفى ( ص ) آن تشريف در حقّ ديگر اويس فرموده باشد .
امير المؤمنين على ( ع ) گفت : ما را معلوم گشته است و ظاهر شده كه آن اويس كه مصطفى ( ص ) او را بر زفان ما سلام فرستاده و در حقّ او اين تشريف فرموده ، آن تويى و بيرون تو كسى ديگر نيست ، لطف فرماى و ما را دعاى خير كن .
اويس گفت : عادت نداشتم كه يك دو كس را به دعاى خويش مخصوص دارم ، دعاى من شب و روز در برّ و بحر مؤمنين و مؤمنات را عام بوده است . مرا خبر دهيد