( 1 ) عمر پرسيد : مردى است از يمن او را اويس قرنى گويند ، هيچ كس از شما او را مىشناسد ؟ يكى از ايشان گفت : من او را مىشناسم . شخصى است از قرن ( 468 ) كه او را اويس خوانند . مردى است مجهول ، كسى او را التفات ننمايد بلكه چون او را ببينند ، بخندند و با او تمسخر كنند . عمر گفت : مصطفى ( ص ) ما را از حال او خبر داده و فرموده است كه او هم بر اين صفت باشد كه [ اگر كسى ] أبرص باشد [ او ] دعا كند خداى تعالى او را از آن عارضه خلاص دهد خداى سبحانه دعاى او را مستجاب كند و برص از تن ببرد و اگر سوگند بر خداى تعالى دهد ، سوگند او راست گرداند و روز قيامت از شفاعت او چندان خلق از عذاب دوزخ خلاص يابند كه به عدد قبيلهء ربيعه و مضر باشد . مردمان كوفه چون اين فصل از عمر در حقّ اويس قرنى بشنيدند هيچ نگفتند و در دل نگاه داشتند . چون به كوفه رسيدند ، اويس را عزيز مىداشتند و اكرام مىنمودند . به هر وقت نزد او مىشدند و سلام مىگفتند و از او دعا مىخواستند . اويس روزى از ايشان پرسيد : پيش از اين بر من استهزا مىكرديد و جواب سلام من باز نمىداديد ، اكنون چه افتاد كه از من دعا مىخواهيد ؟ ايشان كلماتى كه در حقّ او از عمر شنيده بودند باز گفتند . او پس از آن خوشدل شد و ايشان را دعاى خير گفت و بعد از آن غايب شد ديگر او را در كوفه نديدند . پس ، ابن عبّاس گفت :
عمر پيوسته از حال او مىپرسيد تا ده سال تمام شد [ 11 ] و امير المؤمنين عمر به حجّ رفته بود در حرم كه مجمع اصناف خلايق بود از حال او تفحّص فرمود ، مردى از قرن پيش عمر آمد و گفت :
اى امير المؤمنين ، مىشنوم كه ذكر اويس به زفان تو بسيار مىرود و در ميان ما هيچ كس نيست كه او را اويس خوانند بيرون برادرزادهء من ، نام او اويس است و او را آن محلّ نباشد كه ذكر او بر زفان امير المؤمنين رود ؛ چه او مردى است كه كسى او را نداند و او را نشناسد و ضعيفتر و مجهولتر از آن باشد كه ذكر او رود . عمر گفت : اى شيخ ، برادرزادهء تو كجاست ؟ آن مرد گفت : در اينجا با ما همراه است و شترى چند از آن ما به صحرا برده است . آنجا كه اراك عرفات است شتران را مىچراند و نگاه مىدارد ؛ امير المؤمنين عمر و امير المؤمنين على ( ع ) برنشستند و به تعجيل تمام به عرفات اراك برفتند چون آنجا رسيدند [ 207 الف ] ، او را در ميان درختان اراك ديدند كه دو جامهء صوف پوشيده و بر پاى ايستاده ، نماز مىگزارد با خشوعى و خضوعى هر چه تمامتر . امير المؤمنين على ( ع )
هامش
[ ( 11 ) ] ت . ش : « ده سال تمام شد » حذف شده است .