( 1 ) اهل مجلس متّفق اللفظ گفتند : راست گفتى اى عبد اللّه و راستى چنين است .
پس ، حجر بن عدىّ و عمرو بن الحمق الخزاعىّ [ 6 ] بر پاى خاستند و از اهل شام بيزارى جسته و بر ايشان لعن كردند . امير المؤمنين ايشان را از لعن كردن منع فرمود .
گفتند : يا امير المؤمنين ما بر حقيم و ايشان بر باطلند .
امير المؤمنين فرمود : نعم ، حقّ بر دست ماست و ايشان بر باطل .
گفتند : پس چرا ما را از شتم و لعن اهل بطلان منع مىفرمايى ؟
فرمود : نمىخواهم كه بر زفان شما كلمهء لعن و شتم رود . اگر چه لعن و شتم از قبايح اعمال و مساوى افعال ايشان است ، ليكن به اخلاق مسلمانان على الخصوص اهل حسب و نسب را نسبتى ندارد و از ايشان زشتتر بايد . نزد من آن دوستتر كه دعا گوييد و از خداى تعالى درخواهيد كه ايشان را راه راست نمايد و ميان شما و ايشان به اصلاح آرد تا خونهاى طرفين ناريخته بماند . اگر بر اين جمله رويد ، بهتر باشد .
ايشان نصيحت امير المؤمنين قبول كردند . پس ، عمرو بن الحمق الخزاعىّ گفت :
اى امير المؤمنين ، من نه بدان سبب با تو بيعت كردهام كه ميان من و تو نسبت خويشاوندى است ، نه طمع احسان و مالى مىدارم كه از تو به من و اصل گردد ، و نه حرمت و جاهى توقّع مىكنم كه به وسيلت بيعت تو مرا به دست آيد ، و ليكن اطاعت تو را بر خود فرض مىدانم به موجب دو خصلت مأثور [ 205 ب ] و سه شرافت كه تو را حاصل است . آن دو خصلت مأثور علم است و شجاعت كه بعد از مصطفى ( ص ) هيچ كس در اين خصايل با تو برابرى نتواند كرد و آن سه شرافت مذكور قربت و قرابت و سبقت در اسلام كه تو را در خدمت رسول خدا ( ص ) ميسّر گشته . اگر مرا تكليف كنند در كارى كه متضمّن رضاى دوستان و سخط دشمنان تو باشد كه كوههاى راسيات را بربايد گرفت ، چون متضمّن رضاى تو خواهد بود ، مرا سهل و آسان نمايد و در مقابل قضاى حقوق كه تو را بر من واجب است از هزار يكى و از بسيار اندكى دانم .
امير المؤمنين على ( ع ) را اين كلمات خوش آمد و او را دعا گفت :
أللهمّ نوّر قلبه [ 7 ] بالتقى و اهدنا إلى صراط المستقيم .
اى عمرو كاشكى در لشكر من همچو تو صد مرد بودى .
پس ، حجر بن عدىّ گفت :
اى امير المؤمنين ، در لشكر تو هر كس كه هست همه ناصح و نيكخواه و جان نثار تو است .
هامش
[ ( 6 ) ] ل : عمر بن الحق . . .
[ ( 7 ) ] ل : قلب .