( 1 ) باز مىگيرند ، و مال ايشان را غنيمت مىخوانند و حلال مىدانند .
پس ، سهل بن حنيف الأنصارىّ [ 2 ] بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، ما من كلّ الاحوال تو را موافقيم و خود را مأمور امر تو مىشناسيم و نيكبختى و سعادت دو جهانى خويش در امتثال فرمان و اشارت تو مىدانيم . با هر كه فرمايى ، جنگ كنيم و با هر كه صلح كنى ، صلح ورزيم . هر وقت كه ما را بخوانى ، لبيك اجازت زنيم و اگر خدمتى فرمايى ، كمر امتثال بر ميان بنديم و تا يك دم و يك نفس از جان باقى ماند ، مطيع تو خواهيم بود و پاى از خطّ امر تو بيرون نخواهيم نهاد .
يك جو ز صدق كم نكنم در هواى تو * تا دانهچيند مرغ اجل همچو ارزنم
[ 3 ] پس ، زيد بن صوحان العبدىّ بر پاى خاست و گفت :
جنگ كردن با آن قوم ما را حلال است و شكّ و شبهتى نمانده است كه در آن تأمّلى واجب آيد و يقين مىدانم كه ما را با ايشان كه خلاف خليفهء وقت مىكنند محاربت حلال است پس چرا [ 204 ب ] تأنّى كنيم در دفع اعوان ظلم و حرب احزاب شياطين و قتل جماعتى كه در دين و مسلمانى حقّى ندارند و گرد نفاق و شقاق مىگردند و اساس ظلم و عدوان مىنهند . نه از مهاجرند و نه از انصار و نه از تابعين و اخيار . در اين محاربت مسارعت مىبايد كرد و تعجيل در مبارزت مىبايد نمود كه اگر تأخيرى و توقّفى رود ، سخت زيان باشد ؛ چه جمعيّت ايشان هر روز زياده گردد و به مهلتى كه يابند عدّت سازند و قوّت گيرند ، و بعد از آن دفع ايشان دشوار گردد و مثل آن باشد كه كار امروز به فردا بيفكنند .
مخالفان تو موران بدند مار شدند * بر آر از سر موران مار گشته دمار
مده امانشان زين بيش و روزگار مبر * كه اژدها شود روزگار يا بد مار
پس ، أبو زينب بن عوف بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، اگر ما بر حقيم ، نصيب اوفى و بهرهء وافى از حقّ تو را خواهد بود و امير المؤمنين در هر حال مىداند كه رشتهء اين كار از دست اختيار نرفته است . تو امر فرمودى كه به جانب شام مىبايد رفت و با معاويه جنگ مىبايد كرد . ما بر حسب اشارت
هامش
[ ( 2 ) ] خ . ب . م : سهيل بن حنيف .
[ ( 3 ) ] ت . م . چ : يك بيت شعر را ندارد .