( 1 ) سخنى است باطل و محال ، به حكم آنكه آن قوم اهل شبهت و ضلالتند و شما مهاجر و انصاريد و حقّ به دست داريد . پس ، اهل باطل را به اهل حقّ برابر نتوان شد . فى الجمله وقت ريختن خون ظالمان آمد . با شما در اين باب مشاورتى مىكنم . حال هر كسى را از شما آنچه در اين معنى فرا خواطر مىآيد بگوييد و مصلحت وقت باز نماييد . و السّلام .
اوّل عمّار ياسر بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، جمله خرد و بزرگ ، وضيع و شريف را اين كلمه معلوم است كه آن قوم نصيحت تو قبول [ 204 الف ] نخواهند كرد و متابعت و مطاوعت نخواهند نمود و تو به سبب حلم خود در ارشاد آن قوم تقصيرى نفرمودى و بارها نامهها نوشتى و رسولان فرستادى .
حرص و شره مال و جاه ايشان را چنان مغرور گردانيده است كه به هيچ وجه سخن حقّ نمىشنوند . پس ، بيرون جنگ درمانى نيست و چون جنگ خواهد بود ، امير المؤمنين هر چه بيشتر حركت فرمايد بهتر باشد كه امروز روزى نيكو باشد ، فردا چون در ضمان دولت و كنف سعادت نزديك آن لشكر رسد ، ديگر نوبت ايشان را نصيحت فرمايد و به بيعت و متابعت خود بخواند . اگر رشد خويشتن بازيابند و نصيحت قبول كنند ، نيكبخت شوند و الّا كه هم بر ضلالت و جهالت باشند و بر انديشهء باطل اصرار نمايند و جز ضرب ما نخواهند ، ما نيز روى به جنگ ايشان آريم و روزگارى در آن محاربت بگذاريم و هر جدّ و جهد كه در امكان باشد در آن باب به تقديم رسانيم ؛
حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ بَيْنَنا [ 1 ] وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمِينَ
.
بعد از آن هر كدام از سرخيلان بر پاى مىخاستند و در آن معنى سخن مىگفتند .
پس ، قيس بن سعد عباده ( 462 ) بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، مصلحت آن است كه پيش روان باشيم و با نيّتى صادق و عزمى ثاقب بىهيچ تردّد و تحيّر روى به جنگ آن قوم آريم و چندانكه در امكان باشد در محاربه مبالغه كنيم كه با ايشان جنگ كردن از غزاى روم و جهاد ترك و ديلم دوستتر داريم ؛ زيرا كه ايشان در دين منافقىاند جبّار كه اولياى خداى را خوار مىدارند و به چشم استهزاء مىنگرند . به اندك چيزى از ياران رسول خدا ( ص ) مىرنجند ، در خشم مىشوند ، و ايشان را عقوبت بسيار مىكنند ، مىزنند و محبوس مىدارند ، مواجب
هامش
[ ( 1 ) ] نچ : بينا .