( 1 ) متعاقب مىنالى و زارى مىكنى و از اين سو بدان سو مىدوى كه هيچ سودى ندارد . اين جملهء حكمى است كه منزل خواهد گشت و قضايى است كه واقع خواهد شد . بيان اين در كتاب خداى تعالى است و شما بدان كافريد و به حدود آن ايمان نداريد
وَ السَّلامُ عَلى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدى
.
چون اين نامه به نزديك معاويه رسيد و بر مضمون آن وقوف يافت ، عمرو عاص در آن تأمّل واجب بداشت و معاويه را گفت :
تمام شد تمام . مكاتبت تو با على ( ع ) تا كى ؟ نامهاى سخت مىنويسى و سخن تلخ مىگويى و او جوابى سختتر مىنويسد و سخنى تلختر مىگويد . اين را نهايتى بايد . به خداى كه جملهء دبيران شام اگر جمع شوند و خواهند كه در كتابت و بلاغت با علىّ بن أبيطالب ( ع ) برابرى كنند ، نتواند و در عبارت و فصاحت با او قدم بردارند ، نتوانند . تو را على ( ع ) فراموش نمىنمايد . اگر انديشهء جنگ دارى ، كار را ساخته بايد بود و اگر صلح خواهى كرد هم ، اسباب آن مهيّا مىبايد گردانيد كه از نامه نوشتن مقصودى برنخواهد آمد ، و السّلام .
چون معاويه سخن عمرو عاص بشنيد گفت :
حقّ به دست تو است . از كتابت و رسالت غرضى حاصل نخواهد شد ، جنگ را ساخته بايد كرد .
پس ، منادى فرمود و لشكر را بخواند . چون مجتمع شدند ، بر عزيمت محاربت امير المؤمنين على ( ع ) از شام به جانب صفّين ( 461 ) روان شد با لشكرى آراسته و دل بر كارزار نهاد . مروان بن حكم در پيش او مىراند بر اسبى بور و چهار دست و پاى او سفيد برنشسته و شمشير عثمان حمايل كرده .
چون يك منزل از دمشق طىّ كردند ، فرود آمدند و لشكرگاه ساختند تا از هر جانب كسى كه مانده باشد به لشكر رسد . چون لشكر از هر جانب جمع شدند . معاويه عرض لشكر بداد هشتاد و چهار هزار سوار و پياده در [ 203 ب ] شمار آمدند . پس ، ميمنه را به عبد الرّحمان بن خالد بن وليد داد و ميسره به عبد اللّه بن عمرو عاص سپرد و مقدّمه را به ابو الأعور السّلمى تسليم نمود و بر ساقه بسر بن أرطاة را نصب كرد .
معاويه با چنين لشكرى ساخته و آراسته از آنجا حركت كرده ، به صفّين فرود آمد .
روزى چند از ماه محرّم گذشته بود بفرمود تا در صفّين موضعى فراخناك و زمينى نرم و به