( 1 ) تو و مادر و پدر تو گفته است و تو را معلوم است ، نيفزودم و السّلام . ( 458 )
چون معاويه نامهء امير المؤمنين را برخواند ، جواب نوشت بدين مضمون :
امّا بعد ، كثرت گناه دل تو را پوشيده است و بصيرت تو را محجوب گردانيده . پرده بر چشم تو افتاده است و خلل به بصر تو راه داده . حرص و شره خود عادت تو است و شكستن عهد از سيرت و سجيّت تو . ميان من و تو سخنى نمانده است . جنگ را ساخته باش و دل بر طعن و ضرب بنه و حدّ خويشتن نگاه دار و اندازهء خويش بدان . با كسى كه كوه در برابر حلم او سبك سنگ نمايد ، دست بر كمر منه و يقين بدان كه آرزوهاى تو محال است . هواى نفس دل تو را در خطرى عظيم خواهد انداخت و علم تو را نافع نخواهد بود . عاقبت اين كار و خاتمت اين گفتار چنان خواهد بود كه تو مىدانى ؛
وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ .
پس ، امير المؤمنين على ( ع ) نامهء معاويه را چنين جواب بنوشت :
من عبد اللّه على أمير المؤمنين إلى معاوية بن صخر . امّا بعد ، سعادت و شقاوت مقدور است و خير و شرّ مختوم . چون تو در اصل بدبخت افتادهاى ، حكم بارى تعالى تو را از تحصيل سعادت باز مىدارد و ميان تو و صلاح مانع و حايل مىآيد .
دعوى مىكنى كه كوه با حلم تو برابرى نتواند و علم تو ميان حقّ و باطل جدا تواند كرد . در اين معنى از راه معنى دور افتادهاى . تو پسر صخر لعينى و منافقى سختدل و در راه دين نادانى بىخرد . مرا از جنگ مىترسانى و به طعن و ضرب تهديد مىكنى ؟ مگر فراموش كردهاى من آن ابو الحسنم كه جدّ تو عتبه را و عمّ تو شيبه را و خال تو وليد را و برادر تو حنظله را من كشتهام در روز بدر . آن شمشير كه خون اين جماعت را در راه خداى تعالى بدان ريختهام ، در دست من است و دست و بازوى من به همان قوّت و توان است كه بود . اگر اين سخنها راست مىگويى و بر حذاى آن ناكس