( 1 ) پس ، أبو الأعور السّلمىّ ( 457 ) ، ذو الكلاع حميرى ، و حوشب ذو الظليم بر پاى خاستند و گفتند :
اى معاويه ، جملهء عرب شناسند كه ما اهل فعليم نه اهل قول . كردار ما بر گفتار راجح باشد و اقوال ما از افعال قاصر . برهان صدق مطاوعت و متابعت ما آن روز تو را معلوم خواهد شد كه ما را به صف قتال برى و به ميدان جدال حاضر گردانى . ما را معلوم شد كه لباس خلافت بر بالاى تو راست مىآيد و آن كس را مىزيبد كه تو او را بعد از خويشتن تعيين كنى و نصب فرمايى .
معاويه هم در آن مجلس روى به مردمان آورد و گفت :
مىخواهم بيان كنند كه به چه سبب علىّ بن ابى طالب ( ع ) به خلافت از من اولىتر است و بر چه وسيلت بر من ترجيح و تفضيل يافته ؟ من دبير رسول خدا ( ص ) بودهام و خواهر من در خانهء آن حضرت بوده است . من عامل عمر و عثمانم در ولايت شام و پدر من ابو سفيان بن حرب است و مادر من هند است دختر عتبة بن ربيعه . اگر اهل حجاز و اهل عراق به خلافت با على ( ع ) بيعت كردهاند ، اهل شام هم با من بيعت كردند ، ميان ما تفاوتى نيست و دو كس كه در طلب چيزى جدال نمايند آن چيز آن كس را باشد كه غالب بود .
پس ، معاويه چنان مصلحت ديد كه نامهاى نويسد به امير المؤمنين على ( ع ) دوات و قلم و كاغذ بخواست و بدين مضمون نوشت :
امّا بعد ، اى على ، اگر تو بر سيرت آن جماعت بودى كه پيش از تو بودند و طريق پسنديده و شيوهء ستودهء آن مردم را ملازمت گرفتى و هم بر آن منوال زندگانى كردى كه ايشان كردند ، من هرگز تو را [ 201 الف ] خلاف نكردمى و مطيع و فرمانبردار تو بودمى . خطايى كه در كار عثمان افتاد مرا از بيعت تو باز داشت . پيش از اين اهل حجاز در امضاى احكام حقّ حاكمان بودند چون از آن روى بگردانيدند و حقّ را پوشيدند ، آن حكم اكنون به اهل شام اشتمال گرديد و تقديم لوازم حقّ و تنفيذ شرايط دين از ايشان بگشت و به آنها تعلّق گرفت . حجّت تو بر من آن حكم ندارد كه اهل بصره داشتند زيرا كه طلحه و زبير و اهل بصره با تو بيعت كرده بودند و اهل شام با تو بيعت نكردهاند و هيچ كس از اهل اسلام علم و فضل و قربت و قرابت تو را از مصطفى ( ص ) انكار نتواند كرد و نكند ، حال اين است و السّلام .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 487
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٨٧