( 1 ) چون نامه معاويه به امير المؤمنين على ( ع ) رسيد و آن را مطالعه كرد ، فى الحال جواب نوشت بر اين منوال :
امّا بعد ، بداند كه رسيد نزديك من نامهء مردى كه در ورطهء ضلالت افتاده و در درياى شهوت غوطه خورده . نه او را هاديى كه از آن ضلالت برهاند و نه قائدى كه از لجّهء شهوتش دست گيرد . هواى نفس او را خوانده و او لبيك اجابت گفته و دست شهوت چشم هدايتش دوخته و او در آن خوش بوده .
آنچه نوشته بودى كه خطايى كه تو را در كار عثمان افتاده است مرا از بيعت تو بازداشته است ، اين خطا خطايى است كه تو را افتاده است ؛ زيرا كه مرا در كار عثمان هيچ خطايى نبوده است . من مردى بودم از مهاجر ، در كلّ احوال با مسلمانان يار و موافق ، و معلوم است كه مهاجر كه ارباب حقيقت و اصحاب علم و معرفتند بر كارى كه در آن غوايت و ضلالت باشد اتّفاق نكنند .
آنچه نوشته بودى اهل شام حاكمانند بر اهل شام ، تو را دو مرد از قريش شام معيّن بايد كرد كه سخن ايشان در شورا قبول بود و مهاجر و انصار در آن باور كنند تا ايشان گويند كه تو را خلافت حلال باشد . اگر خواهى من دو مرد كه جامع اين اوصاف باشند از قريش حجاز در اين معنى بياورم و فرقى كه ميان خويشتن و طلحه و زبير و ميان اهل بصره و اهل شام كرده آيد ، بيان دارند . آن سخن هم برقرار نيست كه جايى كه بيعت عام باشد هيچ كس از آن مميّز و مستثنا نباشد .
حديث قربت و قرابت و وسايلى كه مرا در خدمت رسول خدا ( ص ) حاصل است در آن معنى كلمهاى نوشته بودى و بر آن اعتراف آوردهاى ، اعتقاد تو معلوم است . اگر تو را دسترس بودى و ممكن گشتى كه آن شرف و فضيلت هم از من دفع كردى ، در آن معنى از جانب تو تقصيرى نرفتى و السّلام .
چون نامهء امير المؤمنين على ( ع ) به معاويه رسيد و مطالعه كرد ، در غضب شد و جواب آن را بدين منوال باز نوشت :
امّا بعد ، از خداى بترس اى على ( ع ) و ترك حسد بگوى كه هرگز حاسد از
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 488
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٨٨