( 1 ) چون نامهء معاويه به عبد اللّه رسيد ، برخواند و بر مضمون آن مطّلع شد . پس ، جواب نامهء او بداد بدين مضمون :
امّا بعد ، بداند معاويه كه نامهء تو رسيد و مرا تعجّب آمد از آنكه تو را سهوى و خطايى بزرگ افتاده است در آنچه به من نامه مىنويسى و مرا به اطاعت و متابعت خود مىخوانى . اين انديشه كه كردهاى چون ديگر انديشهها خطاست ؛ چه گمان مىبرى كه من جانب على ( ع ) را فرو گذارم و به نزد تو آيم و اطاعت تو كنم . هيهات خيالى باطل نمودهاى .
امّا آنچه نوشتهاى كه من مخالف على ( ع ) شدهام خطايى ديگر است . اين سخن از كجا مىگويى و چگونه تو را معلوم شده است و كدام كس با تو گفته كه من مخالف علىام ؟ معاذ اللّه ! كه من هرگز مخالفت او كنم يا بىمراد و رضاى او قدمى بردارم . چون مرا آن درجه و منصب در ايمان و هجرت و قربت قرابت و غزواتى كه او كرده و شرف خدمتى كه در حضور مصطفى ( ص ) حاصل كرده است ، [ 199 ب ] هيچ كس را از اكابر و اعيان صحابهء ميسّر نگشته است . خود انصاف ده كه از چنان بزرگوارى روى بگردانم و با چون تويى كه دين به دنيا فروخته و فريفتهء حطام دنيوى شده ، پيوندم ؟ هيهات هيهات ! ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا . قدر خود بشناس و ديگر از اين نوع سخنان باطل و بيهوده ننويس و مرا مخالف على ( ع ) مدان و به اطاعت خود مخوان و السّلام .
نامهء معاويه به سعد وقّاص
چون معاويه نامهء عبد اللّه بن عمر را مطالعه نمود و دانست كه عبد اللّه متابعت او نخواهد كرد ، دل از او برگرفت و به سعد وقّاص نامهاى نوشت بر اين منوال :
امّا بعد ، سعد بن [ ابى ] وقّاص بداند كه اهل شام جماعتى بودند از شيعهء عثمان .
چون علوّ منصب و كمال حال او را بشناختند ، حقّ او نگاه داشتند . او را بر ديگران برگزيدند ، به خلافت و امامت او رضا دادند و طلحه و زبير كه هر دو نظير تو بودند در نسبت و شبيه تو بودند در اسلام به طلب خون عثمان برخاستند و مادر مؤمنان عايشهء صدّيقه با ايشان موافقت كرد . مىبايد كه با من