( 1 )
عبيد اللّه بن عمر به معاويه پناه مىآورد
در اثناى اين حال عبيد اللّه بن عمر بن الخطّاب به نزد معاويه رسيد بر آن عزيمت كه در مخالفت امير المؤمنين على ( ع ) با معاويه موافق باشد . معاويه را مقدم او عظيم خوش آمد و به وصول او مستبشر و مستظهر گشته ، عمرو عاص را گفت :
ما را امير المؤمنين عمر زنده شد ، چون پسر او به نزد ما آمد و چون مردمان او را با ما بينند ، اعتقاد ايشان در حقّ ما زياده گردد . من او را استمالت خواهم كرد و وعدههاى خوب خواهم داد .
عمرو عاص گفت : عبيد اللّه بن عمر نه از دوستى نزد تو آمده است و به موافقت تو رغبت كرده ، بلكه از على ( ع ) گريخته و از خوف شمشير او پناه به تو آورده . از او حساب كلّى بر نتوان گرفت و مقصود مرادى كه در دل من است از او حاصل نشود . ( 455 )
پس ، معاويه در خفيه عبيد اللّه را نزد خواند و فروتنى نمود و گفت :
اى برادرزاده ، تو ما را از جان عزيزترى و به حمد اللّه امروز اسم پدر دارى و در آنچه لطف فرمودى و نزد من آمدى ، منّت داشتهام و مىدارم . هر مرادى كه تو را هست ، مىفرماى تا به اجابت و اسعاف مقرون گردانيده آيد و دانسته باشى كه بر دل من واقعهء عثمان تا چه مرتبه حمل آورده است و خرابى كرده ، وصف نمىتوانم كرد كه از واقعهء او چگونه غمناك و متحيّر و دلتنگ و متأسف مىباشم .
شب نيست كه دل زيروزبر مىنشود * روزى نه كه از مرده بتر مىنشود
از جان عجب آيدم كه با چندين غم * او را ز چنين وطن برون مىنشود
[ 12 ] و امروز جز آنكه طلب خون او كنم و جان غمگين را به كشتن كشندگان او شفايى جويم ، وجهى ديگر نمىدانم و درمانى ديگر نمىشناسم . اكنون كه به لطف نزديك من آمدى ، از تو يك آرزو دارم . مىخواهم كه بر منبر روى و كلمهاى چند از معايب على بن ابى طالب ( ع ) بگويى و به كشتن امير المؤمنين عثمان [ 198 ب ] بر او گواهى دهى تا مردمان سخن تو بشنوند و در موافقتى كه با من در طلب خون عثمان دارند بيفزايند .
عبيد اللّه جواب داد :
هامش
[ ( 12 ) ] ل . چ : دو بيت شعر فارسى را ندارد .