( 1 ) هر چه مصلحت دانى مرا بر آن مزيدى نخواهد بود .
شرحبيل گفت : سخن تو شنيدم و بر بديهه اين كار را جوابى نمىتوانم داد . مرا يك امشب مهلت ده تا در اين كار انديشه كنم و مردمان را ببينم و كيفيّت حقيقت حادثهء عثمان معلوم گردانم و از مردمان بشنوم . اگر دو نفر از معتمدان و مهتران شام در پيش من گواهى دهند كه علىّ بن ابى طالب ( ع ) عثمان را كشته است ، تو را در اين سخن باور دارم و با جملهء اقربا و متّصلان خويش در پيش تو با على ( ع ) جنگ كنم .
معاويه گفت : رأى تو صايبتر است .
شرحبيل بازگشت . معاويه كس فرستاد و آن گواهان كه ساخته كرده بود بخواند و بر راه نهاد كه فردا بر چه منوال گواهى مىبايد داد .
ديگر روز بامدادان جماعت گواهان را به نزد شرحبيل فرستاد . جمله متّفق اللفظ و المعنى در پيش شرحبيل گواهى دادند كه علىّ بن ابى طالب ( ع ) عثمان را كشته است .
چون بر اين منوال گواهى دادند ، شرحبيل به نزد معاويه آمد و گفت :
اين ساعت جماعتى عدول كه قول ايشان از ميل و مداهنت و كذب و ريبت دور باشد ، نزد من آمدند و گواهى [ 195 ب ] دادند كه على ( ع ) عثمان را بكشت به ظلم و عدوان .
مرا حقيقت مقال و صدق دعوى تو معلوم شد و اللّه كه اگر تو با على ( ع ) بيعت كرده بودى ، من تو را از شام بيرون كردمى . جرير بن عبد اللّه را باز گردان . به خداى كه على ( ع ) را بيرون شمشير نزد ما هيچ چيز ديگر نيست .
و شرحبيل خواهرزادهاى داشت ، او را بر اين سخنان سرزنش كرده ، آنچه مىدانست او را نصيحت كرد . معاويه شنيد قصد او كرد . آن مرد از شام فرار كرده به كوفه آمد . خبر به امير المؤمنين على ( ع ) آوردند . آن حضرت او را طلبيده ، به نزد خود بنشاند و در سلك ملازمان خود جاى داد . يكى از شعرا كه مدّاح امير المؤمنين بود در آن معنى قطعهاى شعر گفت و او را بدانچه كرده بود و از گواهى آن جماعت ملامتها كرده ، به دو فرستاد . شرحبيل بدان سخنان التفاتى نكرده به نزد جرير بن عبد اللّه آمد و گفت :
اى جرير ، عظيم كارى پيش گرفتهايد تو و على ( ع ) . آمدهاى كه ما را در شبهت افگنى و در دهان شير اندازى و چنان كه عراق را به هم آوردى شام را به هم آرى و مشوّش و شوريده گردانى . هرگز گمان نبردم كه على ( ع ) بر كشتن عثمان اقدام نموده باشد و چنان محظورى روا داشته باشد تا اين [ كه ] از بزرگان شام و مردمان معتمد القول شنيدم و كيفيّت آن حال از پردهء شبهت بيرون آمد و معلوم شد كه على ( ع ) عثمان را كشته است .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 473
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٧٣