تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 470

مساهمون:

ص٤٧٠
( 1 ) به سزا واجب دانستم و آنچه از راه دوستى و مخالصت بر من واجب بود ، به تقديم رسانيدم ولى با تو هيچ چيز در نگرفت و معلوم شد كه به هيچ وجه با امير المؤمنين على ( ع ) نخواهى ساخت و هر چه مىگويى و مىنويسى در دل خلاف آن دارى . باطن تو ديگر است و ظاهر تو ديگر . خداى تعالى مهرى بر دل تو نهاده است چنان كه بر دل جبّاران و متكبّران نهاده است . تا در نمانى و عاجز نشوى ، با امير المؤمنين بيعت نخواهى كرد چنان كه مرد منافق تا پيشانى او فرا ديوار نيايد و مضطر نگردد ، نماز نگزارد . اكنون امير المؤمنين نامه‌اى به تأكيد بر من نوشته و مرا بيش از اين در اينجا مقام نيست و مىدانم كه در بودن من فايده نخواهد بود . دستورى ده تا بازگردم . و امير المؤمنين را از كيفيّت احوال اعلام دهم . معاويه به چرب‌زبانى سخن كردن گرفت و گفت : حقّ به دست تو است و توقّف تو در اين مقام بسيار شد . امّا ، مىخواهم كه تو را با مقصود باز گردانم و سخنى كه با تو بگويم و نامه‌اى كه به دست تو دهم ، بر آن اعتمادى باشد . رأى من هنوز قرار نگرفته . پس ، معاويه عمرو را بخواند و در باب روان كردن جرير با وى مشورت نمود . عمرو گفت : شكّ نيست كه با على بيعت ناكردن كارى عظيم خطرناك است و گناهى بس بزرگ نزد خداى تعالى كه به هيچ عذرى معفوّ نخواهد بود ، زيرا كه دشمنى با على ( ع ) دشمنى با پيغمبر ( ص ) و دشمنى پيغمبر ( ص ) دشمنى با پروردگار است ، ليكن چون نمىخواهى كه با او بيعت كنى ، رأى آن است كه بر شرحبيل بن سمط الكندىّ كه سرور اشراف و سادات شام است ، نامه نويسى و او را بخوانى چون حاضر شود ، با او بگوى كه على ( ع ) عثمان را كشته است و اين ساعت قصد ما دارد و فتنه مىانگيزد و جرير را نزد ما فرستاده تا ما را به بيعت خويش بخواند . ما منتظر قدوم تو بوديم تا برسى و اين حال بر تو عرضه داريم تا آنچه مصلحت بينى تقديم آيد . و پيش از آنكه او برسد ، گواهى چند راست كرده بايد باشى تا چون حاجت آيد در پيش او گواهى دهند بر آنكه على بن ابى طالب ( ع ) عثمان را كشته . بايد كه اين گواهان مردمان بزرگ باشند تا شرحبيل را بديشان اعتماد افتد و گواهى ايشان بشنود و در دل او جاى گيرد . معاويه را اين رأى پسنديده آمد و كس فرستاد جماعتى از مهتران و بزرگان شام را