( 1 ) زرّينه و سيمينه ببايد فريفت و صلح بايد كرد يقين است كه صلح كند و تعرّض نرساند .
امّا كار علىّ بن ابى طالب ( ع ) دشوارتر است كه هيچ كس تو را با او برابر ندارد و به همه چيزها او را بر تو ترجيح دهند و تفضيل نهند .
معاويه گفت : او مرد گزيده و خليفهء وقت را بكشته است و در خداى تعالى عاصى گشته .
عمرو گفت : چنين مگوى اى معاويه ، على امروز يگانهء عالم است در انواع فضايل و مناقب ، و هيچ كس را آن درجه و منصب نيست در خدمت مصطفى ( ص ) از هجرت .
قربت قرابت كه او راست و سوابق حميده و اوصاف پسنديده كه حاصل دارد و مردانگى و شجاعت و فرزانگى و بلاغت [ 193 الف ] او را جمع شده است و بصر و بصيرت كه در محاورت و مبارزت دست داده و حظّى وافر كه از اقبال روزگار و اتّفاقات حسنه يافته و انواع نعم الاهى و فنون مواهب ربّانى و حسن نظر و كمال حفاوت مصطفوى كه احوال او را شامل گشته است ، هيچ كس را از بزرگان وقت و اكابر ميسّر نبوده است و نيست .
در وى شرف هيچ كسى نيست برابر * سودا چه پزى بيهده طوبى و سپيدار
معاويه گفت : آنچه از خصايص او برشمردى از هزار يكى و از بسيار اندكى باشد .
امّا ، با او به بهانهء طلب خون عثمان جنگ كنيم و او را به كشتن عثمان متّهم داريم و صريحا خون او از او طلب كنيم .
عمرو از اين سخن بخنديد و گفت : اين است عجبتر سخن كه بر زفان تو مىرود . تو را با اين چه كار كه طلب خون عثمان كنى ؟ در آن وقت كه عثمان را محاصره داشتند ، كس فرستاد و تو را خواند و از تو يارى خواست ، نه خود برفتى . و نه او را مددى فرستادى . اكنون چگونه خون او طلبى ؟ اين سخن را اين مثل است :
به مار و ماهى مانى نه اين تمام نه آن * منافقى ، چه كنى مار باش يا ماهى
و حال من خود آشكار است كه من او را در آن تنگى فرو گذاردم و در دست اوباشان بگذاشتم و به فلسطين رفتم . اكنون به چه جهت خون او طلب نمايم ؟
معاويه گفت : اى عمرو عاص از اين سخنها درگذر و چنين حجّتها مياور . به من بيعت كن و موافقت نماى تا به اتّفاق پاى در ركاب كنيم و جهان در تحت تصرّف خود آريم و به لطايف الحيل علىّ بن ابى طالب ( ع ) را دفع كنيم تا بقيّهء عمر بى دغدغه به فراغت بگذرانيم . ( 452 )