( 1 ) به خانه آمد ، پسر عمّ او آنجا بود گفت :
اى عمرو ، در آخر عمر دين به دنيا فروختى . چرا چنين فرحناكى ؟ نه همانا كه مصر تو را مسلّم شده ؟ بدان كه اگر شود مصريان با عثمان وفا نكردند ، با تو كجا كنند ؟ اين در غيب و تو نادانوار بر مركب مسرّت سوار گشته در ميدان هوس مىتازى .
عمرو بخنديد و گفت : اى برادر كارها به حكم و تقدير ربّانى است نه به دست معاويه و على ( ع ) . جهدى كنم ؛ باشد كه اين ولايت مرا مسلّم شود و اسمى و رسمى حاصل آيد .
پسر عمّ او گفت : در غلط عظيم افتادهاى مىپندارى كه معاويه تو را مىخواهد .
حال دين تو بردند ندانم تا از دنياى او نصيبى يا بى يا نه .
اين كلمات ميان عمرو بن عاص و پسر عمّ او برفت و به سمع معاويه رسيد ، او را ناخوش آمد فرمود آن مرد را بگيرند و بكشند . او خبر يافت ، بگريخت و به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) شد و كيفيّت موافقت معاويه و عمرو عاص بازگفت . امير المؤمنين على ( ع ) او را استمالت داد و لطفها فرمود و وظيفه مقرّر كرد .
رسالت مجدّد جرير بر معاويه
القصّه معاويه و عمرو بن عاص با يك ديگر موافقت كردند و دل بر مخالفت و محاربت امير المؤمنين على ( ع ) نهادند . پس ، امير المؤمنين على ( رضى ) بار ديگر نامهاى نوشت بر جرير بن عبد اللّه بر اين مضمون :
امّا ، جرير بداند كه چون اين نامه به تو رسد ، آن را از دست ننهى تا اين كار را با معاويه به مخلص نرسانى و او را به اقرار آرى يا به جنگ يا به صلح .
اگر صلح اختيار كند ، وثيقتى بكن چنان كه بر آن اعتمادى باشد و اگر جنگ خواهد ، در حال مرا خبرى فرست و به زودى بازگردان . ( 453 )
چون نامهء امير المؤمنين على ( ع ) به جرير بن عبد اللّه رسيد ، مطالعه كرد و بر معانى آن واقف گشت نزد [ 194 الف ] معاويه آمد و گفت :
روزهاست كه نزد تو ماندهام و يك يك ورق از اوراق احوال تو بازخوانده و در آن تأمّل