( 1 ) عمرو عاص گفت : اى معاويه ، ترك دنيا گفتن آسان است . امّا ، ترك دين گرفتن دشوار . تو نيك مىدانى كه در اين حادثه يار تو بودن و مخالفت على ( ع ) اختيار كردن گناهى عظيم است ، اگر لابد با تو موافقت مىبايد كرد ، تو را رضاى من مىبايد جست و آنچه خواهم تو را مبذول بايد داشت .
معاويه گفت : چنين كنم كه تو خواهى . اكنون با من موافقت كن .
عمرو گفت : به چه دليل و برهان خون عثمان طلب كنيم ؟
معاويه گفت : مردمان بتوان فريفت و به حيله و مكر باطل را در لباس حقّ جلوه توان داد . اگر همّت بر آن گمارم و خواهم كه چون تويى را به اين فهم و فراست و عقل و كياست كه در جهان همتا ندارى بفريبم ، توانم .
باطلى گر حقّ كنم عالم مرا گردد مقر * ور حقى باطل كنم منكر نگردد هيچ كس
عمرو گفت : من تو را نيك شناسم و انواع مكر و حيل تو نيك دانم . تو هر چه انديشى ، خواهى كرد ليكن تو مرا به هيچ نوع نتوانى فريفت . [ 193 ب ] معاويه اين سخن را جوابى نداد و برقرار بر سر سخن بود و از هر نوع حكايتى مىگفت در اثناى محاوره عمرو را گفت : با تو سرّى دارم و مىخواهم كس نشنود گوش نزديك دهان من آر تا بگويم .
عمرو گوش به دهان او داشت و معاويه گوش او را به دندان گرفت و سخت بگزيد و گفت :
اى عمرو ، ديدى چگونه تو را فريفتم ؟ در اين خانه جز من و تو كسى ديگر نبود .
چون گفتم با تو سرّى دارم گوش به دهان من نزديك آر ، بايستى گفت : بيرون من و تو در اين خانه كسى ديگر نيست ، سخن آهسته به گوش من چرا بايد گفت ؟ فريفته شدى و گوش به دهان من آوردى اگر خواستمى از بن بركندمى .
عمرو گفت : از اين سخنها درگذر .
معاويه گفت : هر چه خواهى مبذول است .
عمرو گفت : ولايت مصر خواهم .
معاويه گفت : مصر در مقابل عراق است .
عمرو گفت : چون شام تو را خواهد بود ، مصر مرا باشد .
معاويه خواهى نخواهى منشور ولايت مصر به دو داد و او مثال بستده مسرور و خندان