تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
( 1 ) على بن ابى طالب ( ع ) كه پسر عمّ و داماد و وصىّ مصطفى ( ص ) است برآيى و خدمت و ملازمت معاوية بن ابى سفيان اختيار كنى . به سعادت در خانهء خود بنشين و مىنگر تا اين كار چگونه شود و از پردهء غيب چه برون آيد . رأى نزد من اين است كه گفتم ، باقى اختيار تو راست . پس ، محمّد پسر ديگر او سر برآورد و گفت : اى پدر ، سخن عبد اللّه پسنديده ندارم ؛ چه نشستن در خانهء كار پيرزنان و دون‌همّتان باشد . امروز خليفهء وقت عثمان را بىجرم و خيانتى بكشتند و معاويه به طلب خون او برخاسته . تو امروز سرور [ 192 ب ] و مهتر قريشى و اسمى و آوازه‌اى دارى و از معاويه كمتر نيستى . اگر دامن از اين كار دركشى و گوشه‌اى گيرى ، چون كار به مخلص رسيد ، تو را هيچ حرمت نباشد و شرف تو نقصانى فاحش پذيرد . مصلحت آن است كه به شام روى و به معاويه پيوندى و طلب خون عثمان كنى و يكى از سرداران و سروران لشكر باشى . چون عمرو عاص سخن هر دو پسر بشنيد ، گفت : عبد اللّه مرا رهنمونى مىكند كه سعادت دنيا و آخرت در ضمن آن مقرون است و محمّد مرا رأيى مىزند كه دنيا را بر آخرت اختيار كنم و عاقبت خود را به زيان آرم و با وصىّ مصطفى ( ص ) خصمى نمايم . امّا در افواه افتاده كه عمرو عاص نزد معاويه مىرود اگر تخلف نمايم ، نيكو نباشد . ( 450 ) پس ، عمرو عاص روى به جانب شام آورد . چون نزد معاويه رسيد ، معاويه به قدوم او مستظهر شده او را گرامى داشت و به نزد خويش بنشاند و گفت : اى برادر ، مرا سه كار پيش آمده است نمىدانم تا دفع آن چگونه كنم . اوّل آنكه محمّد بن حذيفه ( 451 ) زندان مصر شكسته و بيرون آمده ، جمعى گرد خود جمع كرده است . تو را معلوم است كه او شخصى است فتنه جو . دوّم خبر آورده‌اند كه قيصر ، پادشاه روم ، لشكر عظيم درهم آورده و قصد شام دارد . سيّوم على بن ابى طالب ( ع ) در كوفه نشسته و لشكرها جمع آورده ، تهديد و وعيد مىكند و ارادهء جنگ من دارد . رأى تو در اين واقعات چيست ؟ عمرو عاص گفت : اگر چه هر سه امر موجب پريشانى و دل‌نگرانى است . امّا ، دل فارغ بايد داشت كه عاقبت نيكو باشد . كار محمّد بن حذيفه سهل است . فوجى از لشكر ببايد فرستاد . اگر جنگ كند ، او را بگيرند و اگر بگريزد ، جهان در پيش اوست ، هر كجا خواهد رود گو برود . امّا ، ملك روم را به انواع هدايا و اصناف ظرايف و اجناس
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 466 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى