تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 465

مساهمون:

ص٤٦٥
( 1 )

6 . معاويه و . . .

پيوستن عمرو عاص به معاويه

جرير هر روز معاويه را پيغام مىداد و اجازت بازگشتن مىخواست ولى معاويه او را به مكر و حيله وا مىداشت و مىگفت : شتاب مكن و چندان بگذار كه با اهل شام در اين معنى مشورتى كنم و رأيى زنم ، چون انديشه بر يك چيزى قرار گيرد و تردّدى كه داريم برخيزد ، نامهء على ( ع ) را جواب نويسم و تو را باز گردانم . معاويه جرير را به امثال اين كلمات مىفريفت و دفع مىداد و كار خويش مىساخت . در اثناى اين مقال نامه‌اى نوشت به عمرو عاص - و او در آن زمان در فلسطين بود ( 448 ) - بر اين مضمون : امّا بعد ، عمرو بداند كه واقعهء امير المؤمنين عثمان و ظلمى كه بر او كردند ، شنيده باشى . اكنون اهالى حجاز و بصره و كوفه به على بن ابى طالب ( ع ) بيعت كرده‌اند و على ( ع ) نامه‌اى به من نوشته و جرير بن عبد اللّه بجلىّ را به رسالت فرستاده ، مرا به بيعت خود خوانده و وعده‌ها داده ( 449 ) . من تاكنون جواب نامه ننوشته‌ام و رسول او را هم اذن مراجعت نداده‌ام . منتظر قدوم تويم تا بيايى و در اين باب رأيى بزنى و آنچه صلاح دانى كرده شود . زنهار كه در آمدن توقّف نكنى و در آمدن بدين جانب تعجيل نمايى . چون نامهء معاويه به عمرو عاص رسيد ، پسران خويش عبد اللّه و محمّد را بخواند و نامهء معاويه را بديشان داده ايشان برخواندند . پس ، عمرو عاص گفت : اى پسران ، من در رفتن نزد معاويه و پيوستن به امير المؤمنين با شما مشورت مىكنم تا چه صلاح دانيد . عبد اللّه گفت : چون صلاح از من خواهى ، رأى صواب آن است كه گوش دارى كه چه مىگويم . چون محمّد ( ص ) به جوار رحمت بارى تعالى انتقال مىكرد ، از تو راضى بود . بعد از آن دو خليفهء او ابو بكر و عمر هم از تو راضى بودند و الحال كه عثمان را كشته‌اند تو غايب بودى ، هيچ به تو حواله نمىتوانند كرد و خداى هم تو را مكنتى داده كه محتاج كس نيستى و نيز طمع خلافت ندارى و حرمتى و جاهى هم تو راست ، از تو نزيبد كه در پيرانه سر از جهت حطام دنيوى خود را در رنج اندازى و در معرض عداوت
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 465 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى