( 1 ) اى مردمان ، شما را معلوم است كه من خليفهء امير المؤمنين عمر و امير المؤمنين عثمانم و در اين مدّت كه به نيابت ايشان بودهام در تيمار داشت شماها از خود به تقصير راضى نشدهام و هيچ ظلمى را روا نداشته و پردهء هيچ آفريده [ اى ] را ندريدهام . اكنون امير المؤمنين عثمان را به ظلم بكشتند ، من والى اويم و خداى تعالى فرموده :
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً
. و مىخواهم كه مرا انديشهء ضمير شما در كشتن عثمان معلوم شود كه طلب خون يا نه ؟
از اطراف مسجد به آواز بلند گفتند :
در واقعهء امير المؤمنين عثمان خاموش نخواهيم ماند . ما جمله طالبان خون اوييم و هر جدّ و جهد كه ممكن باشد در طلب خون او به جاى خواهيم آورد .
پيش از آنكه جرير بن عبد اللّه البجلىّ به كوفه مراجعت كند ، اين خبر به امير المؤمنين على ( ع ) رسانيدند و حال خطبهء معاويه و سخنان اهل شام در طلب خون عثمان به حضرت امير المؤمنين تقرير كردند . آن حضرت خواست كه به زودى به شام رود و در تدارك آن كار مهمّ تعجيل نمايد . در اين باب مردم مصلحت نمىديدند الّا پنج نفر اشتر نخعى ، عدّى بن حاتم الطائيّ ، عمرو بن الحمق الخزاعىّ ، سعيد بن قيس الهمدانىّ [ 18 ] و هانى بن المذحجي . اين پنج نفر از معارف نزد امير المؤمنين آمدند و گفتند :
اين جماعت كه رفتن تو را به شام صلاح نمىدانند از كشته شدن مىترسند . ما را آرزو آن است كه يا بر دشمنان تو ظفر يابيم و يا در ركاب تو كشته شويم . معلوم است كه چنانچه در اين كار توقّف رود ، معويه بر زيادت قوّت گيرد و كار خود بسازد . حال چون كار به مخالفت و محاربت انجاميده هر چه زودتر عزيمت بدان جانب مصمّم گردانى بهتر و به صواب نزديكتر .
امير المؤمنين جواب داد :
هر چه گفتيد عين صواب است و ليكن مردى را كه به رسالت فرستادهايم و پيغام و نامهاى كه دادهايم پيش [ 192 الف ] از آنكه جواب آيد و رسول باز گردد رفتن بدان جانب از روى دانش نيكو نباشد . ( 447 )
ياران امير المؤمنين چون اين سخنان شنيدند خاموش شدند و سخن ديگر نگفتند . [ 19 ]
هامش
[ ( 18 ) ] ل . چ : سعد بن همدانى .
[ ( 19 ) ] خ . ب . ت : « ياران امير المؤمنين . . . نگفتند » حذف شده است .