تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
( 1 ) دانى . امّا ، خود را در غلط مىاندازى و به قول مردم فتّان و صاحب غرضان خود را در معرض جنگ و محاربت على بن ابى طالب ( ع ) مىاندازى . اين انديشه صواب نيست و آنچه بر من واجب بود از راه دوستى نه مخالفت با تو گفتم بعد از اين رأى رأى تو است . و معاويه نامهء امير المؤمنين را از اوّل تا به آخر برخواند . پس ، روى به جرير آورد و گفت : تو هم اين نامه را بخوان تا تو را معلوم گردد كه على ( ع ) چه نوشته است . جرير نامه را بستد و بخواند و برخاست و به وثاق خويش شد . [ 17 ] ديگر روز جرير به مسجد جامع آمد و بنشست و مردمان بر او جمع شدند معاويه نيز حاضر شد . جرير سخن آغاز كرد و فصلى نيكو بگفت و مردمان را پندها داد و به بيعت امير المؤمنين على ( ع ) خواند . بعد از آن گفت : اى مردمان ، بدانيد كه مهاجر و انصار به امير المؤمنين به طوع و رغبت بيعت نمودند و امامت و خلافت او را قبول كردند . اگر جماعتى از اهل بصره منازعتى كردند ، سزاى خود را يافتند و در صحراى بصره سر بى تن و تن بى سر به خون خويش غلطيدند چنان كه به رأى العين ديدم كه هرگز آن را نه ديده و نه شنيده بودم . على بن ابى طالب ( ع ) همان است كه شما ديده‌ايد و شجاعت و حلم و رأفت او مشاهده كرده‌ايد . اكنون تمامى اكابر و معارف بر امامت او اتّفاق دارند . اگر فى المثل با او بيعت نكرده بودند و زمام كار در دست ما بودى ، هيچ كس را به غير از على ( ع ) به خلافت نخواستيم يافت . از خدا بترس اى معاويه ، [ 191 ب ] خويشان را در هلاكت مينداز . چنان كه ديگران با على ( ع ) بيعت كرده‌اند ، بيعت كن . اينكه مىگويى امارت اين ولايت عثمان به من داده است و مرا معزول نكرده ، اين سخن را اعتبارى نيست . وفات مرد عزل كلّى است از تصرّفات دنيوى و والى آخر را همان ولايت باشد كه والى اوّل را . معاويه چون سخنان جرير را بشنيد زمانى خاموش بود . پس گفت : خداى تعالى مرا عزيز گردانيده به انواع نعمت و كرامت مخصوص داشته و لباس عزّت در من پوشانيده . بدان رضا نتوانم داد كه مرا ذليل گردانند و لباس عزّت از من بركشند . به اين معنى تن در ندهم و مذلّت بر عزّت اختيار نكنم . امّيد مىدارم كه خداى تعالى مرا بر دفع حاسدان و منع قصد قاصدان نصرت دهد و مدد و معونت ارزانى دارد . پس از آن گفت :
هامش
[ ( 17 ) ] ل : و جريرنامه را بخواند .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 463 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى