( 1 ) نيست و مىدانم كه تو از آن جماعت نيستى كه شايان خلافت توانند بود و آن منصب شريف را موشّح توانند شد . اين نامه نوشتم و شرط نصيحت به جاى آوردم و جرير بن عبد اللّه البجلىّ را كه از اهل ايمان و هجرت و دين و ديانت است ، نزديك تو فرستاده بر زفان او آنچه به مناظم احوال و مناهج آمال تو باز گردد پيغامها دادم . اگر نصيحت قبول كنى و اين سخنان به سمع عقل بشنوى ، به هر دو جهان تو را بهتر افتد ، عافيت يا بى و ميان مسلمانان نيكو نام باشى و الّا كه انديشهء ديگر كنى و خويشتن را در معرض بلا و عقوبت آرى . از خداى تعالى يارى خواهم و روى به جنگ آرم و آنچه مصلحت وقت باشد در كار تو به امضا رسانم - و لا حول و لا قوّة إلّا باللّه العلىّ العظيم . ( 446 )
نامه را طىّ كرد و در پيچيد و به جرير بن عبد اللّه البجلىّ داد و جرير به جانب شام روان شده ، بعد از قطع منازل ، چون به شام رسيد ، نزد معاويه رفت و سلام گفت .
معاويه جواب سلام باز داد و او را گرامى داشت و نزديك خود بنشاند و به نرمى پرسيد :
اى جرير به چه مهمّ رنجه شدهاى و چه خبر دارى ؟
جرير گفت : خبرها خير است و آمدن من به نزد تو سبب رعايت جانب تو است كه اين ساعت [ 191 الف ] اهل حرمين و عراقين و اهل حجاز و يمن بر پسر عمّ تو علىّ بن ابى طالب ( ع ) گرد آمده و با او بيعت كردهاند . جميع ولايات او را مسلّم گشته و بيرون حصارى چند در دست تو نيست . اگر على ( ع ) را بدين جانب گذرى افتد ، به تلطّف وى مردم سپاهى و غيره بر او گرد آيند و تو تنها مانى و اين حصارها هم از دست تو بشود .
بدين سبب نزد تو آمدهام كه راه راست تو را بنمايم كه راه راست متابعت امير المؤمنين على ( ع ) است كه امروز امام به حقّ و خليفهء مطلق بر امّت محمّد رسول اللّه ( ص ) است .
اگر در اين فكر شافى كنى و خيالات فاسد به خود راه ندهى و در موافقت من به خدمت امير المؤمنين آيى ، جمله امانى و آمال تو را ميسّر گردد و امير المؤمنين اين ولايت در دست تو بگذارد و در حقّ تو لطفها فرمايد و مادام كه على ( ع ) در حيات باشد ، اين ولايت در دست تو بماند و چون از دنيا برود و تو زنده باشى ، اگر خواهى كه انديشهء ديگرى كنى ، مىتوان كردن .
اما در كار عثمان ، جماعتى كه روز واقعهء او در مدينه حاضر بودهاند ، بر حقيقت آن واقعه وقوف ندارند آن كس كه غايب بوده چگونه واقف تواند شد ؟ تو اين كار بهتر
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 462
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٦٢