( 1 ) نكردند و حال عزيمت خدمت امير المؤمنين دارند كه به شام روند و در مهمّى كه در پيش دارند مددها كنند . خلاصه ، آنچه دانستم و خير شما در آن ديدم ، شما را اعلام دادم كه به ياران خويش تأسّى نموده ، هر چه زودتر به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) برسيد و بدانيد كه امروز به حمد اللّه كه اقتدار امير المؤمنين به كمال است و او را از هيچ ممرّ اضطراب نيست . گرد وعده نگرديد و در آمدن به خدمت او تعجيل كنيد و مسارعت نماييد تا در دين و دنيا بهرهمند شويد و السّلام .
چون نامهء احنف بن قيس به بنى تميم رسيد و بر مطاوى آن واقف شده [ 190 الف ] بدان نوشته تأمّل كردند و منافع آن نيكو شناختند ، عزيمت خدمت امير المؤمنين على ( رضى ) نمودند و همگروه از بصره به كوفه روان شدند . چون به خدمت امير المؤمنين رسيدند و شرف حضور يافتند و به آن حضرت بيعت كردند بر آن قرار افتاد كه در خدمت او مقيم باشند و هر كجا كه باشند مطيع و در جنگها موافقت نمايند تا در ركاب او بميرند .
رسالت جرير بن عبد اللّه البجلىّ بر معاويه
پس ، امير المؤمنين على ( رضى ) با ياران خويش مشورت نموده گفت :
نمىخواهم كه با معاويه مكرى كنم و بر وى ظلمى روا دارم ؛ چه در بغى و ظلم هرگز هيچ چيز نيافتهاند . مرا مردى مىبايد كه در تجربت روزگار پرورش يافته باشد و گرم و سرد روزگار ديده و تلخ و شيرين دنيا چشيده و پسنديده عيار باشد تا به رسالت نزد معاويه فرستم و او را نصيحتى كنم و تنبهى واجب دارم ؛ باشد كه رشد خويش بازيابد و انديشهاى كه دارد از سر بنهد و به اطاعت و موافقت آيد و إلّا كه هم بر ضلالت خود خواهد بود ، آن وقت با او جنگ كنم .
جرير بن عبد اللّه البجلىّ بر پاى خاست و گفت :
اى امير المؤمنين ، مرا به رسالت نزد او بفرست كه ميان من و او دوستى بوده و به هر وقت آنچه گفتى از آن نگذشتى و سخن من بىغرض دانستى . چون نزد او رسم كلمهء حقّ با او بگويم و شرط نصيحت به جاى آرم ، امّيد دارم كه سخن من قبول كند و به خدمت