( 1 ) پس ، آن مرد طايى به كوفه نزد امير المؤمنين على ( رضى ) شد و آنچه بين او و معاويه از سخن رفته بود باز گفت . [ 10 ] پس ، امير المؤمنين مردمان كوفه را بخواند تا در مسجد جامع حاضر آمدند . ايشان را پندهاى نيكو داد و در رفتن به جانب شام ترغيب مىنمود .
در اين اثنا مردى از قبيلهء فزاره ، نام او أريد ، برپا خاست و گفت : اى پسر ابو طالب ، مىخواهى كه ما را به شام برى و فرمايى كه با برادران خود كه در شامند جنگ كنيم و ايشان را بكشيم چنان كه ما را به بصره آوردى تا با برادران خويشتن جنگ كرديم و ايشان را كشتيم . تا يك نوبت اين كار را بيازموديم ، ديگر نوبت خويشتن را فرا دست تو نخواهيم داد تا هر چه خواهى با ما كنى .
اشتر بانگ بر او زد و گفت : بگيريد اين فاسق ملعون [ 11 ] پرگوى را .
آن مرد بگريخت و مردمان بر عقب او بدويدند تا او را در بازار اسب فروشان بگرفتند ، آن قدر زدند كه بر جاى بمرد . امير المؤمنين چون اين خبر يافت كه او را بكشتند ، پرسيد : كدام كس او را بكشت ؟
گفتند : در ميان غوغاى اوباش به زخم چوب و لگد و نعلين كشته شده است .
امير المؤمنين فرمود : چون نمىتوان شناخت كه او را كدام كس كشته خونبهاى او بر بيت المال باشد .
امير المؤمنين اندكى از آن سخنها كه آن مرد فرارى گفته بود ، دلتنگ شد . اشتر گفت :
اى امير المؤمنين ، از سخنان بيهودهء آن مرد دلتنگ نبايد بود كه ما هر كس را كه مىبينيم ، دوستدار و خدمتكار و هواخواه و مطيع تست و هيچ كس به جان و مال با تو مضايقت ندارد و چنان مىدانند كه جانشان به جان تو پيوسته است ، هر وقت كه دل تو خواهد ، بفرماى تا روى به جنگ دشمنان تو آريم و در خدمت تو جانها فدا كنيم ؛ چه در خدمت تو يقينى صادق و اعتقادى كامل داريم و مىدانيم كه تو بر حقّى و آن جماعت كه خلاف تو اختيار كردهاند بر باطلند و دين را به دنيا فروختهاند و در آنچه مخالفت امام بر حقّ مىكنند و بر خليفهء وقت بيرون مىآيند خداى را بر خويش به خشم آوردهاند و روى زمين را از ظلم خود مظلم گردانيده و از نور آفتاب حقّ محروم ماندهاند . به عون اللّه تعالى تو را در جنگ بصيرتى كامل است و تو را به حقّ شناختهايم و مىدانيم كه هيچ كس بىاجل نمىزيد و اگر كسى از مرگ كراهيت دارد ، چون أجل رسد ، لابد [ 187 ب ] آن شربت ببايد چشيد .
هامش
[ ( 10 ) ] چ : « پس آن مرد . . . باز گفت » حذف شده است .
[ ( 11 ) ] خ . ت . ش : مردك .