تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١
( 1 ) پس ، جماعتى شمشير بكشيدند و روى به عبسى آوردند و قصد كشتن او كردند . امير المؤمنين فرمود : دست از او بداريد و به دو تعلّق مسازيد كه رسول است و ليكن نامه از او طلب كنيد . نامه از او بستدند و به امير المؤمنين دادند . چون مهر برگرفتند ، بيرون بسم اللّه الرّحمن الرّحيم چيزى ديگر نوشته نديدند . دانستند كه معاويه انديشهء جنگ دارد و به هيچ نوع به موافقت و مبايعت رغبت نخواهد كرد . پس ، امير المؤمنين فرمود : لا حول و لا قوّة إلّا باللّه [ 8 ] ،
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكِيلُ .
رسول معاويه برخاست و گفت : اى امير المؤمنين ، از بسيارى كلمات كه در حقّ تو از اهل شام شنيده بودم ، چون به نزديك تو آمدم ، هيچ كس را از تو دشمنتر نمىداشتم . اكنون چون سعادت خدمت تو حاصل [ 186 ب ] شد و سخنان مبارك تو شنيدم و حسن معاشرت و كمال حلم تو بديدم ، هيچ كس را از تو دوست‌تر نمىدارم . دانستم كه اهل شام در ضلالتى عظيمند و راه راست و طريق حقّ آن است كه امير المؤمنين بر آن است . به خدايى كه قادر بر كمال است ، از خدمت تو هرگز مفارقت نجويم و جز در زير ركاب تو نميرم . پس ، عبسى در معنى ضلالت معاويه و هدايت امير المؤمنين على ( رضى ) بيتى چند بگفت و به معاويه فرستاد و او را از عزيمت مقام در خدمت امير المؤمنين اعلام داد . چون اشعار او به معاويه رسيد و در آن تأمّل كرد ، تعجّب نمود و گفت : قاتله اللّه ! مردى سخت فصيح است و زفان دان . كاشكى او را نفرستادمى كه بىشكّ على ( ع ) را از ظاهر و باطن احوال ما اعلام دهد و او را بر محاربت و مخاصمت من تحريص نمايد .

على ( ع ) در راه عزيمت به شام

چنين گويند كه معاويه روزى برنشسته و با خواص و غلامان به صحرا بيرون آمده ، بر سبيل تفرّج . در آن اثنا شخصى را ديدند بر شتر سوار از طرف عراق مىآيد . معاويه او را پيش خود طلب نمود . چون بيامد ، از او پرسيد : تو از كجايى ؟ گفت : از قبيلهء طيئ .
هامش
[ ( 8 ) ] ل . چ : « » حذف شده است .