تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 452

مساهمون:

ص٤٥٢
( 1 ) گفت : اين ساعت از كجا مىآيى ؟ گفت : از كوفه . گفت : به چه مهمّ رنجه شده و اين راه آمده‌اى ؟ گفت : حابس بن سعد الطائيّ كه در خدمت تو است ، پسر عمّ من است . به نزد او مىروم . معاويه گفت : حابس را بخوانيد . چون حاضر آمد و آن مرد پسر عمّ خويش را بديد ، يك ديگر را در كنار گرفتند و مرحبايى گفتند . حابس گفت : اى امير ، اين مرد كه پسر عمّ من است بر جملهء اخبار و احوال عراق واقف باشد و نقير و قطمير [ 9 ] مهمّات آن حدود نيكو شناسد . معاويه او را به نزد خود خواند و بنشاند و گفت : اى طايى ، چه خبر دارى از حال علىّ بن ابى طالب ( ع ) ؟ او را كجا گذاشتى ؟ عزيمت كجا دارد راستى بگو . طايى گفت : على چون از حرب جمل فارغ شد ، روزى چند در بصره مقام كرد . بعد از آن به كوفه آمد جملهء مردمان از وضيع و شريف و خرد و بزرگ به طوع و رغبت بر بيعت او شتافتند و بر يك ديگر سبقت مىجستند تا بدان مرتبه كه رداها از دوشها مىافتاد و طفلها را بر دوش گرفته مىآوردند تا با او بيعت مىكردند . عروسان از حجله‌ها و پيرزنان صد ساله بر عصا تكيه كرده ، مىآمدند و به پاى او مىافتادند . جملهء آن شهر به قدوم على بن ابى طالب ( ع ) و به مبايعت او نه چندان خوشدل و شادكام بودند كه شرح [ 187 الف ] نتوان داد . عزيمت على ( ع ) در آمدن به شام مقصور است و هيچ انديشهء ديگر ندارد مگر محاربت تو . در آنچه او به شام خواهد آمد و با تو جنگ خواهد كرد ، هيچ شك نيست . معاويه از گفتهء او پاره‌اى دلتنگ شده ، حابس را گفت : من چنين دانم كه پسر عمّ تو به جاسوسى آمده . آن مرد گفت : به خداى كه من هرگز جاسوس نبوده‌ام و اينجا به جاسوسى نيامده‌ام و عراق را از شام دوست‌تر دارم . جوار تو نمىخواهم و به جانب عراق باز مىگردم .
هامش
[ ( 9 ) ] ب . م . چ : نقير و قمطير .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 452 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى