( 1 ) طومار كاغذ فرا گرفت و در يك ديگر وصل كرد و بر اوّل آن نوشت « بسم اللّه الرّحمن الرّحيم » و قليل و كثير هيچ چيز ديگر ننوشت و كاغذ را سپيد بگذاشت . ( 443 ) پس ، مردى از بنى عبس كه به چربزبانى و حاضر جوابى و وقاحت شهرتى داشت و هر چه فرا زفان او آمدى ، بگفتى و باك نداشتى ، آن طومار را به دو داد و فرمود كه به كوفه رود و آن كاغذ را به امير المؤمنين على ( ع ) رساند . آن مرد كاغذ بستد و به جانب كوفه روان شد ، چون در كوفه به خدمت امير المؤمنين على ( ع ) رسيد ، سلام گفت . مجلس از مهاجر و انصار خاص بود . امير المؤمنين جواب سلام او باز داد . عبسى چپ و راست خويش نگريست [ 186 الف ] و پرسيد :
در اين مجلس هيچ كس هست از قبيلهء عبس يا از قوم قيس عيلان ؟
گفتند : هست ، مقصود تو چيست ؟ از كجا مىآيى و چه خبر دارى ؟
گفت : من رسول معاويهام . خبر آن است كه در شام پنجاه هزار مرد معمّر از حسرت كشتن عثمان محاسن به اشك چشم تر دارند و بر هلاك او از ديده خون مىبارند . شمشيرها كشيدهاند و عهد كردهاند تا كشندگان عثمان را باز نكشند ، شمشير در نيام نكنند . پدر [ ان ] پسر [ ان ] را به بازخواستن كينهء امير المؤمنين عثمان وصيّت مىكند . اعراب وطن مألوف مىگذارند و مهاجرت فرزندان از جهت طلب خون عثمان اختيار مىكنند .
مادران اطفال خويش را طلب خون عثمان تلقين مىكنند و ايشان نشو و نما بر آن مىيابند . پيش از اين بر شيطان لعنت مىكردند و اكنون بر كشندگان عثمان .
امير المؤمنين على از او پرسيد : كدام كس را در كشتن عثمان متهم مىدارند ؟
گفت : تو را ، و بدان اتّفاق دارند كه عثمان را تو كشتهاى .
امير المؤمنين گفت : خاك به دهان تو باد . آخر مرا در كشتن عثمان چه جرم بود ؟
صلة بن زفر العبسى كه يار حذيفة اليمان بود بر پاى خاست و گفت :
اينت بد رسولى كه معاويه فرستاده و ناخوش كلماتى كه بر زفان تو مىرود و بىشرم و بىآزرم مردى كه تويى . امير المؤمنين و مهاجر و انصار را تهديد مىكنى بدانچه جماعتى جهّال بر پيراهن عثمان مىگريند كه نه آن پيراهن پيراهن يوسف بود و نه آن گريستن گريستن يعقوب است . چون بر كشتن او بخواستند گريست چرا او را مدد نكردند در آن وقت كه فرومانده بود و از ايشان مدد مىخواست ؟ و آنچه انديشه مىدارند كه با امير المؤمنين جنگ كنند بارى تعالى يار امير المؤمنين است . او را به فضل خويش مدد كند و بر ايشان ظفر دهد - إنّه ولىّ عباده المؤمنين .
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 450
مساهمون: أحمد بن أعثم الكوفي
ص٤٥٠