تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 447

مساهمون:

ص٤٤٧
( 1 ) فى الجمله جزيره اشتر را مسلّم شد . اشتر دست به غارت و تاراج برآورد و هر كس را كه با او مطاوعت نمىنمود ، مىگرفت و مىكشت تا ولايت جزيره در ضبط آورده ، در تصرّف گرفت . پس ، خدمتى نوشت به امير المؤمنين على ( ع ) و آنچه ميان او و لشكر معاويه رفته بود جمله شرح داده كيفيّت فتح جزيره عرضه داشت . چون امير المؤمنين را منازعت و مخاصمت معاويه معلوم گشت ، برخاست و خطبه‌اى گفت . بعد از حمد و ثناى بارى تعالى بر زفان راند كه : خداى تعالى كه خالق خلق است از بندگان خويش جز به سلوك منهاج حقّ راضى نشود و مادام كه ميان ايشان اساس دوستى و موافقت مؤكد باشد و زفان طعن و ستم در يك ديگر دراز نكنند كارها در نصاب نظام قرار گيرد و چون بر خلاف اين طريق روند و گرد منازعت و مناقشت گردند و يك ديگر را به افعال ناپسنديده و اقوال ناستوده منسوب گردانند ، خلل به كارها راه يابد و عاقبت به هلاكت سرايت كند . سياق اين سخن آن است كه معاويه اهل شام را در شكّ افگنده است و دلهاى ايشان را از متابعت و مبايعت من بگردانيده و در افواه انداخته كه عثمان را على ( ع ) كشته است و چنين كارى را به من حواله كرده و لشكر به محاربهء اشتر كه او را امارت ولايت جزيره داده‌ام ، فرستاده تا ميان ايشان جنگها رفته و اين ساعت روى به استعداد كار آورده است و لشكر جمع مىكند و انديشه محاربت و مخاصمت دارد . مىانديشم كه به دو نامه‌اى بنويسم و نصيحتى واجب دارم و ملامتى كنم ؛ باشد كه در وى اثرى كند و انديشهء مخالفت فسخ گرداند . رأى نزد شما چيست و مصلحت كدام ؟ چون امير المؤمنين اين كلمات بر زفان آورد از اطراف مسجد آواز برآمد كه : رأى رأى امير المؤمنين است و آنچه فرمايد و مصلحت بيند بر آن مزيدى صورت نبندد . ما او را همچنان [ 185 الف ] مطيعيم كه رسول خداى را مطيع بوديم . پس ، امير المؤمنين از منبر فرود آمده ، به سراى خويش شد و دوات و قلم بخواست و به معاويه نامه‌اى نوشت بدين مضمون : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم . من عبد للّه على امير المؤمنين الى معاوية بن صخر . امّا بعد ، او را بايد دانست كه اگر چه آن روز كه مهاجر و انصار در مدينه با من بيعت كردند ، او غايب بود و مقام به شام داشت ، در هر حال بيعت من بر او لازم است به موجب آنكه جماعتى كه با ابو بكر و عمر بيعت كرده بودند ، بر امامت و خلافت من متفق شدند و همگان به طوع و رغبت با من
الفتوح ( فارسي ) — صفحة 447 | أحمد بن أعثم الكوفي / مستوفى