تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الفتوح ( فارسي ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
( 1 ) مالك بن حبيب اليربوعىّ در اثناى اين مقال برپا خاست و گفت : اى امير المؤمنين ، با آن جماعت نانشستن و با ايشان سخن نكردن سزاوار است ، ليكن در جنب آنكه خلاف با تو كرده‌اند و از خدمت و طاعت تو تخلّف جسته‌اند ، عقوبتى سخت حقير باشد . اگر بفرمايى ، ايشان را بكشيم . [ 1 ] امير المؤمنين فرمود : اى مالك ، ايشان را تنبيهى بايد نمود نه آنكه ايشان را كشت ؛ قال اللّه تعالى :
وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِيِّهِ سُلْطاناً فَلا يُسْرِفْ فِي الْقَتْلِ إِنَّهُ كانَ مَنْصُوراً
. يعنى ، تا كسى كسى را نكشته باشد او را نبايد كشت و هر كس را كه مظلوم بكشند ، اولياى او را بر طلب خون [ 183 ب ] او قدرتى و حجّتى باشد و عاقبت الأمر آن كشتهء مظلوم منصور شود و كشندهء او مقهور . أبو بردة بن عوف الأزدىّ بر پاى خاست - او از آن جماعت بود كه در حرب جمل با امير المؤمنين على ( ع ) موافقت نكرده بود و از مطاوعت او تخلّف نموده بود - و گفت : اى امير المؤمنين ، جماعتى را كه در حرب جمل گرد بر گرد هودج عايشه بكشتند ، چرا كشتند ؟ امير المؤمنين گفت : ايشان را بدان سبب كشتند كه آنها جمعى را از شيعه و عمّال من بىگناه كشته بودند . چون آنجا رسيدم ، كس فرستادم كه كشندگان شيعهء من به من فرستيد تا قصاص كنم . اجابت نكردند و هيچ كس از ايشان را نزد من نفرستادند و با من به جنگ و جدال و منازعت و قتال بيرون آمدند . ديگر اينكه مرا در گردن ايشان حقّ بيعت بود . اى ابو برده اين سخن حقّ كه من مىگويم ، اگر باطل [ دانى ] و تو را در صدق اين كلمات شبهتى هست ، برگوى . ابو برده گفت : شكّ نيست كه تا اين غايت در اين سخن شبهه داشتم . اين ساعت چون حقيقت آن تقرير فرمودى ، خطاى آن قوم و صواب امير المؤمنين بشناختم . پس ، آن حضرت از منبر فرود آمد ، برنشست و به نزد جعدة بن هبيرة بن وهب المخزومىّ [ 2 ] شد . سليمان بن صرد الخزاعىّ در آمد و سلام گفت . امير المؤمنين او را گفت :
هامش
[ ( 1 ) ] ل . ش : صحبت مالك بن حبيب را ندارد . [ ( 2 ) ] ب : جرعة بن هبيره ، ل . چ : « وهب المخزومى » حذف شده است .